صدای پایش را می شناسم ... از دور آمدنش را می بینم...بالاخره آمدی؟...انتظار به سر رسید...نزدیک تر که می شود بی تاب میشوم...بی صدا می آید و می نشیند بر زمین...گلی در دست دارد...سرخوش می شوم و با تردید از خود می پرسم:برای من؟!...کنارش می نشینم،محو تماشای نیم رخش می شوم...چند تار موی نقره ای روی شقیقه اش خودنمائی میکند...این یعنی زمان زیادی گذشته ...یا شاید...زمان کمی به کندی گذشته....از خطوط چهره اش غم می بارد...متاثر می شوم...به من نگاه کن....به من نگاه کن... تمام وجودم حسرت می شود...به زمین خیره شده...زیر لب چیزی می خواند...می دانم چه زمزمه می کند...قطره اشکی بر گونه اش میلغزد و به زمین می افتد...چشمانش را می بندد....دلم به درد می آید...در دل دعا میکنم لبانش از جنبش نایستد...بخواند و بخواند و بخواند....گل را می بوید...چانه اش می لرزد...گل را بر زمین می گذارد...آرام و با صدائی خفه می گوید: "تولدت مبارک..."عصبانی میشوم: اینجا!....من اینجا هستم....به من نگاه کن!!!...دستی به چشمانش می کشد...بلند می شود،دلم هری میریزد....خاک شلوارش را می تکاند و با پاهایی خسته به راه می افتد...صدای پایش را می شناسم...دور میشود...به زمین خیره میشوم...روی سنگ را می خوانم...سال تولد:....تولد؟!...چه واژه ی غریبی!...به راهی که در آن رفت، چشم می دوزم....با دلخوری می گویم...سهم من از تو همین است؟...یک فاتحه؟!...در دل می گویم ای کاش فاتحه صد سوره داشت صد حمد....هزاران آیه...ای کاش اینقدر کوتاه نبود....لبخند تلخی میزنم و می گویم:خداحافظ تا پنج شنبه ی بعد یا بعدتر...یا بعدتر....طنین صدای پایش هنوز در گوشم است...صدای پایش را می شناسم...

خانم گل

پ.ن:ندارد