غم آشناست...

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی

از این زمانه دلم سیر می شود گاهی...

اینو با خودم زمزمه میکنم ٬پارسا با تعجب به من نگاه میکنه شاید اصلا متوجه نمیشه من چی میگم ولی بچه ها ناراحتی رو زود حس میکنن٬با خودم میگم چقدر بی رحمم که دارم ناراحتی هامو با این طفل معصوم قسمت میکنم. لبنخد تلخی میزنم پارسا خیالش راحت میشه که چیز مهمی نیست سرشو میندازه پایین و سرگرم بازیش میشه ٬تو دلم بهش میگم عزیزکم امیدوارم هیچ وقت غم سراغت نیاد...

  

التماس دعا                                                                      

دستهای ظریفش تو دست مادر...

به نام تو ای تنها امید نا امیدان

شاخه ای تکیده؛ گل ارکیده با چشمای خسته ؛ لبهای بسته
غم توی چشماش آروم نشسته شکوفه شادیش از هم گسسته آه
آشنای درده؛ خورشیدش سرده؛ تو قلب سردش غم لونه کرده
مهتاب عمرش در پشت پرده؛ هر ماه سالش پائیز سرده آه
دستای ظریفش تو دست مادر؛ پیکر نحیفش چون گل پرپر از محنت و درد آروم نداره ؛
سایه سیاهی رو بخت شومش؛ ارکیده تنهاست زیر هجومش طوفان درد پایون نداره...
دست من و تو می تونه با هم قصری بسازه با رنگ شبنم
شکوفه ای که غمگین و سرده ؛ گل ارکیدست نمیره کم کم
بیا نذاریم گل ارکیده ؛ گلی که چهرش پاک و سپیده
که توی پائیز شاخه بیده ؛ بهار ندیده ؛ بمیره کم کم

چرا بچه های معصوم باید درد و رنج رو تحمل کنن؟برای تقاص کدام گناه نکرده؟... به خودم امید میدم که خدا با این همه مهربونی حتما حواسش به این موجودات پاک و بی آزار هست و هواشونو داره ٬حتما حکمتی بوده...

 برای کودکان سرطانی دعا کنیم