<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>باران مسیحا</title>
<link>http://baranemasiha.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 12 Sep 2009 13:12:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>زندگی شاید...</title>
<link>http://baranemasiha.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زندگی شاید مثل گلی است...گلبرگهایش را که لمس می کنم، پر می شوم از حسی خوب...شیرین است و زیبا مثل &lt;EM&gt;رویا&lt;/EM&gt; ...گاهی هم تیغی از این گل مرا زخمی میکند...&lt;FONT color=#ff0000&gt;تیغی به&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;برندگی بیداری و تلخی واقعیت&lt;/FONT&gt;...من اما گریه نمیکنم...بغض نمیکنم...نمیشکنم....&lt;STRONG&gt;من&lt;/STRONG&gt;...چسب زخمی به دور سر انگشتِ احساسم میزنم که دیگر لمس نکنم زندگی را...که دیگر فریب لطافتش را نخورم...که دیگر حس نکنم گرمی اش را...سردی اش را...و دیگر تیغی مرا زخمی نکند...&lt;FONT color=#ff0000&gt;تیغی به برندگی بیداری و تلخی واقعیت&lt;/FONT&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=470 alt=&quot;&quot; hspace=50 src=&quot;http://baranemasiha.persiangig.com/kr.jpg&quot; width=373 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن۱: امروز روز تولد منه.پروانه جان تولدت مبارک(این متن رو خیلی قبل تر نوشتم و خیلی با حال و هوای الانم نمیخونه)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن۲:از دوستانی که در پست قبلی تولدم رو تبریک گفتن تشکر میکنم.باقی دوستان میتونن اینجا تولدم رو تبریک بگن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc3366&gt;خانم گل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 13:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baranemasiha&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>baranemasiha</dc:creator>
<guid>http://baranemasiha.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot; آ &quot; مثل ...</title>
<link>http://baranemasiha.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواهر زاده ی کوچکم باهوش است و مشتاق یادگیری...کنارم می نشیند و از من می خواهد برایش سرمشق  بنویسم...دفترچه را می گیرم...سرِ خط می نویسم &quot;آ&quot;...دفترچه را پس می دهم...مداد را محکم در دست کوچکش گرفته...شروع به نوشتن می کند...محتاطانه خطوطی صاف می کشد با کلاهی کج و معوج روی سرش...آرام و شمرده می گویم...بگو &quot;آ&quot;... با من تکرار می کند ...ادامه می دهم &quot;آ&quot; مثل آب ...&quot;آ&quot; مثل آتش...&quot;آ&quot; مثل آشتی...&quot;آ&quot; مثل...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگاهم از پنجره ی روبرو به  بیرون پرواز می کند...ساختمان های خاکستری را طی می کند...از انبوه سبز درختان می گذرد و به نیلی آسمان گره می خورد...&lt;STRONG&gt;&quot;آ&quot; مثل آسمان&lt;/STRONG&gt;...نگاهم به نقطه ای دور از آسمان خیره مانده...چشمانم را تنگ می کنم ...در ذهنم دنبال چیزی می گردم...شاید خاطره ای دور...شاید معنایی از دست رفته...شاید مفهمومی فراموش شده...ارزشی گم شده...صدای خواهر زاده ام مرا به خود می آورد...بی آنکه چشم از آسمان بردارم می گویم...بنویس عزیزکم.......بنویس &quot; آ &quot;..&lt;FONT color=#339966&gt;&lt;STRONG&gt;.&quot; آ &quot; مثل آزادی...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 538px; HEIGHT: 334px&quot; height=340 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://baranemasiha.persiangig.com/Untitled-2.jpg&quot; width=710 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#339966&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#339966&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پ.ن۱:&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;صاحب وبلاگ &lt;A href=&quot;http://lamhe.parsiblog.com/1096471.htm&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#3399ff&gt;بشنو از نی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt; &lt;/FONT&gt;(که شخصاْ ارادت زیادی بهشون دارم) من رو به یه بازی یا به عبارت بهتر به یک مشاعره ی مجازی دعوت کرده با کمال میل دعوت رو میپذیرم و عذرخواهی می کنم بابت تاخیر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;تو کیستی که با تو رویای من طلاییست&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;رسواییم زمینی است...تنهاییم خداییست&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;طبق قانون بازی، ظاهراً من هم باید سه نفر از دوستان رو به این بازی دعوت کنم.از طرف من هر کسی مایل هست میتونه این بازی رو ادامه بده(مناعت طبع و وسعت روح در من غوغا میکنه حقیقتاً)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن۲:جسارتاً یه &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تذکری &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;باید بدم خدمت بعضی از دوستان.دوست خوب.همکار گرامی.کاربر محترم.این یک وبلاگ شخصیست پس لطفاً از پرداختن به مسائل کاری و مسائلی از این دست در این وبلاگ به شدت خودداری کنید.&lt;STRONG&gt;روی سخنم بیشتر با شما کاربر گرامیست که در نظرات خصوصی ایده ها و نظرات خود رو در مورد مسائل کاری ابراز میکنید&lt;/STRONG&gt;.شرمنده که مجبورم شفاف صحبت کنم.!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن۳:نکته ی آخر اینکه.من یه عادت بدی دارم  اونم اینه که چند دقیقه پشت سر هم نمیتونم بشینم سر یه کاری.وقتی دارم یه کتاب میخونم نهایت بتونم ده صفحه دووم بیارم بعد پا میشم یه چرخی میزنم و دوباره باقیشو میخونم.(این۱۰صفحه در بهترین حالت بود وقتی یه کتاب دیگه آخر هیجان انگیز باشه) .کتاب&lt;STRONG&gt; بادبادک باز &lt;/STRONG&gt;رو من در عرض یک روز خوندم.۴۰۰ و خرده ای صفحه در عرض یک روز....رکورد زدی دختر!!!...این برای من یعنی خیلی ها!..این هم مقدمه چینی کردم که درست درمون دستگیرتون بشه این کتاب چقدر جالبه.هر کسی نخونده پیشنهاد میکنم حتماْ بخونه و پیشنهاد میکنم اصلاْ در مورد قرض گرفتن کتاب  رو من حساب نکنه.شرمنده اخلاق ورزشکاریتونم هستم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc3333&gt;خانم گل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#339966&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Aug 2009 09:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baranemasiha&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>baranemasiha</dc:creator>
<guid>http://baranemasiha.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب آرزوها</title>
<link>http://baranemasiha.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;لیلة الرغائب&quot; کی بود؟گذشته؟...ای بابا...یادمون رفت &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;به هر حال زیاد فرقی نمیکنه.جدیداً شدم اهل پس انداز...میخوام آرزوهامو با خودم به گور ببرم.خرج کردنش تو این دنیا زیاد فایده ای نداره.فکر کنم اون ور راحت تر محقق بشه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cc99&gt;هر چی آرزوی خوبه مال شماها...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن۱:&lt;/STRONG&gt;از خدا با اون عظمتش پنهون نیست شما که دیگه عددی نیستین... میخواستم آرزو کنم...ولی راستش خنده ام میگیره...بی دلیل....نمیدونم چرا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن۲&lt;/STRONG&gt;:کامنت دونی این پستو میبندم.(تو پ.ن۴ توضیح میدم چرا) .میدونم زیاد با اصول دموکراسی نمیخونه ها.ولی خب زور داریم زور میگیم.حرفیه؟!...کسی حرفی زد؟!...شما آقا مشکلی داری؟...آباریکلا...بشین جیکتم در نیاد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن۳&lt;/STRONG&gt;:نیست تا حالا کامنت دونی بستن و ممیزی گذاشتن برای نظر و ...از این دست جینگولک بازیا نکردم بلد نیستم چجوری کامنت دونی ببندم....یکی کمک!...نه نه بشین.خودم پیداش کردم...درست شد...بستمش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوستان نظری...فحشی...بد و بیراهی...ناله و نفرینی...نصیحتی...وصیتی...نذری ای چیزی دارن تو پست قبلی تقدیممون کنن... تبصره: فحش و بد و بیراه تو اولویت قرار داره.این روزا آی میچسبه...آی میچسبه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن۴&lt;/STRONG&gt;:از دوستان عذر میخوام از اینکه ادبیاتم یه مقدار مچاله شده...از &lt;FONT color=#3399ff&gt;باران مسیحا&lt;/FONT&gt; هم عذرخواهی میکنم...اینجا برام حرمت داشت...ولی حالا شما یه جوری این نوشته رو زیر سیبیلی رد کنین.ندیدش بگیرین...اصلاً یه جورایی نخودی حسابش کنین....اینا رو نمیگفتم میمردم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;و در آخر...اون جمله سبزه رو همه تون جدی بگیرید...حتی شما دوست عزیز...&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 05:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baranemasiha&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>baranemasiha</dc:creator>
<guid>http://baranemasiha.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره...</title>
<link>http://baranemasiha.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدای زنگ گوشی دختر رو از خواب بیدار کرد، اونقدر زنگ زد تا قطع شد...چه سردردی!...دختر به سختی چشماشو باز کرد...چند باری به آرومی پلک زد تا چشماش به نور اتاق عادت کنه...عادت نکرد...همانطور که چشماش بسته بود،دستش رو دراز کرد تا از روی میز کامپیوتر بسته قرص استامینوفن رو پیدا کنه...با دستاش روی میز رو گشت اما خبری از بسته ی قرص نبود...کلافه بلند شد و لبه ی تخت نشست...روی میز رو نگاه کرد و بسته قرص رو دید...قرص رو با نصفه لیوان آبی که از شب مونده بود قورت داد...طعم تلخ قرص تو گلوش ماسید...گوشیش زنگ زد...تماسو رد کرد..نگاهش به آینه ی کوچیک روی میز افتاد...آینه رو برداشت...جلوی صورتش گرفت...موهای بی قرار و پریشان دور صورتش رو قاب گرفته بود...صورتی رنگ پریده...چشمانی کم فروغ...لبانی کوچک و خشکیده...چشمانش غمگین تر شد...آینه را پشت و رو روی میز خوابوند ...خم شد...آرنج هاشو به زانو تکیه داد و صورتش رو با دو دست پوشوند...یک دقیقه ای به همین حال باقی موند...گوشی دوباره زنگ زد...می دونست اگه گوشی رو خاموش کنه ممکنه با خونه تماس بگیره...دکمه رو زد و با صدایی خفه  گفت:...بله...کسی از اونور خط با شک و تردید از اینکه صدایی شنیده یا نه گفت:...الو؟...دختر دوباره با صدایی بلندتر گفت:...بله؟..صدا از اونور خط بدون سلام ادامه داد...:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- معلومه تو کجایی؟؟!!...تلفن منو چرا جواب نمی دی؟!.هیچ معلوم هست تو چته؟... یه خبر از خودت نمیتونی بدی؟!...نمیگی نگرانت میشم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر گوشی رو از گوشش فاصله داد تا صدای بلندی که مدام اعتراض و گلایه میکرد کمتر گوشش رو اذیت کنه... با دست موهای روی پیشانی اش را کنار زد و کف دست رو تکیه گاه پیشانی اش  کرد  فکر میکرد این کار سر دردش رو تسکین میده...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدا مدام می گفت و می گفت...دختر اما به صدا توجهی نمیکرد...دیگه حتی درست نمیشنید که چی داره میگه...خیره شده بود به ساعت روی دیوار مقابل ...ساعت خواب رفته بود...دختر سعی داشت به خاطر بیاره آخرین بار کی تیک تیکشو شنیده بود...به خودش اومد و شنید که از اونور خط می گفت:..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- حواست به من هست یا نه؟...مگه یهو آدم به پوچی میرسه؟...چیکار میکنی با خودت؟!...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر آرام گفت:...&lt;STRONG&gt;تمرین مردن!!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و گوشی رو خاموش کرد...خواست بلند شه و بره به سمت ساعت...میخواست به دادش برسه...ضعف شدیدی تو پاهاش حس کرد...دستش رو گرفت به لبه ی میز...ولی بعد منصرف شد...نایی برای حرکت نداشت...خودش رو دوباره تو اغوش رختخواب رها کرد و همانطور که طاق باز خوابیده بود و نگاهش به ساعت خیره مانده بود، با خود زمزمه کرد: ... دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره...چشمای همیشه گریون دیگه شستن نداره...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر بالش را روی صورتش فشرد تا نور در چشمانش نفوذ نکند...تا بخوابد یا شاید....مردن را تمرین کند...در اتاقی آرام....بدون هیچ صدایی حتی تیک تیک ساعت روی دیوار...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=55 src=&quot;http://baranemasiha.persiangig.com/06273n3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن&lt;/STRONG&gt;: وطن یعنی...وطن؟...دیگر کدام وطن؟...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن۲&lt;/STRONG&gt;:زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست. گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست، ورنه خاموش است و&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;خاموشی گناه ماست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc3333&gt;&lt;STRONG&gt;خانم گل&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 18 Jun 2009 09:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baranemasiha&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>baranemasiha</dc:creator>
<guid>http://baranemasiha.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هنوزم حال من خوبه...</title>
<link>http://baranemasiha.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;دختر به ایستگاه رسید ...باید سوار میشد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;طبق معمول اولین صندلی، کنار پنجره رو انتخاب کرد...امپیتری پلیر رو روشن کرد ...دست به سینه نشست، پاش رو روی پا انداخت...و به پشتی صندلی تکیه داد....از پنجره به بیرون خیره شد بدون اینکه ساختمونا...عابرای خواب آلود...مغازه های رنگی...و حتی گنجشکانی که عاشقشون بود رو ببینه...صدای موسیقی رو زیاد کرد بدون اینکه بشنوه  صدای خواننده ای رو که میخوند:.. &quot;&lt;EM&gt;من آرومم تو تنهائی...حقیقت داره دلتنگی..&lt;/EM&gt;.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اتوبوس ایستاد پیرمردی از بیرون در به دختر نگاه کرد ...صدای موسیقی نمیذاشت صدای پیرمرد رو واضح بشنوه ولی تشخیص داد که پیرمرد پرسید: &quot; ولی عصر میره؟&quot;...دختر بدون اینکه لب وا کنه،  با باز و بسته کردن چشم  و مختصر جنبش سری به پیرمرد فهموند که &quot;بله&quot;..پیرمرد با شک و تردید سوار شد...دختر اهمیتی نمیداد به دلواپسی پیرمرد از ترسِ اشتباه سوار شدن و  تلاشی نکرد برای مطمئن کردنش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سنگینی نگاه جوان مزاحمی رو حس می کرد...دختر اهمیتی نمیداد به نگاه آزاردهنده ای که سر تا پاش رو می کاوید و تلاشی نکرد تا واکنشی نشون بده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دست کوچک کودکی که در آغوش خانمی در کنارش نشسته بود به بازوش خورد...جا خورد....نیم نگاه سردی به کودک انداخت...چشمانی دید مشتاق و کنجکاو و لبخندی که شیرین بود و دوست داشتنی...بدون اینکه لبخندی بزنه روش رو به سمت پنجره چرخوند....دختر اهمیتی نمیداد به لبخندِ بی جواب کودک و تلاشی  نکرد تا با لبخندی محو خاطره ای  از نگاه سرد در ذهن کودک باقی نذاره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای چندمین بار گوشیش لرزید و بهش فهموند که اس ام اس داره...دختر اهمیتی نمیداد به پیامهایی که &quot;ناخوانده&quot; باقی مونده ...دختر حتی سعی نکرد اینباکسشو که میدونست پر شده خالی کنه تا باقی اس ام اسا تو راه نمونه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواننده  می خوند: &quot; &lt;EM&gt;شبیه حس پژمردن دچار شک و بی رنگی...&quot;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;به ایستگاه رسید.. .باید پیاده میشد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc0033&gt;دختر پیاده شد با کوله باری از احساساتِ ماسیده شده که بر روحش سنگینی میکرد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 290px; HEIGHT: 414px&quot; height=526 alt=&quot;&quot; hspace=35 src=&quot;http://baranemasiha.persiangig.com/2v9r8m1.jpg&quot; width=462 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc3333&gt;خانم گل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن:&lt;STRONG&gt;  &lt;EM&gt;نه اینکه سرد و مغرورم نه اینکه دور از احساسم...&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;پ.ن۲: حقیقت داره دلتنگی  &gt;&gt;&gt;&gt;  &lt;A href=&quot;http://baranemasiha.persiangig.ir/audio/khajeamiri-deltangi.wma&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#6699ff&gt;دانلود&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Apr 2009 10:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baranemasiha&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>baranemasiha</dc:creator>
<guid>http://baranemasiha.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیا به هم سلام کنیم...</title>
<link>http://baranemasiha.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ای آشنا، ای غریبه... ای هم وطن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بیا به هم سلام کنیم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به من بگو سلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به من بگو سلام بی آنکه از من چیزی بخواهی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به من بگو سلام ولی نه از روی اجبار و نه تنها بخاطر رعایت ادب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به من بگو سلام بدون آن لبخند موذی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به من بگو سلام نه برای اینکه متوجّهم کنی سرجای تو نشسته ام و یا جلوی راه را گرفته ام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به من بگو سلام بدون آنکه سرخ و سفید شوی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به من بگو سلام بدون نگاهِ معنی داری که از آن بیزارم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به من بگو سلام نه بخاطر اینکه مرا متوجه حضور خود کنی و نه به خاطر جلب توجه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به من بگو سلام ولی نه با ترشروئی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;لطفْا به من بگو سلام...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;که &lt;FONT color=#00cc66&gt;سلام&lt;/FONT&gt; مقدس ترین واژه ی آشنایی است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;جواب سلامت را خواهم داد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://baranemasiha.persiangig.com/image/v8hpvr.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc3333&gt; خانم گل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Apr 2009 19:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baranemasiha&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>baranemasiha</dc:creator>
<guid>http://baranemasiha.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قایم موشک</title>
<link>http://baranemasiha.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;جنگ آنقدرها هم جدی نیست&lt;/B&gt;...یک بازی ساده است....مثل بازی &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;قایم موشک&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;!...قاعده ی خاصی هم ندارد... فقط می گوئی&lt;B&gt;:&quot;تو &lt;FONT color=#ff0000&gt;قایم&lt;/FONT&gt; شو،&lt;FONT color=#ff0000&gt;موشک &lt;/FONT&gt;های من تو را پیدا میکنند&quot;...&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;بدون اینکه منتظر پاسخ بمانی&lt;B&gt;....&lt;/B&gt;و بازی شروع می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;می بینی؟جنگ آنقدر ها هم جدی نیست...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=50 src=&quot;http://baranemasiha.persiangig.com/image/logo2.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن:چیه؟چرا اینجوری نگاه میکنید؟.میدونم یه کم زیادی دیره ....بسوزه پدر مشغله!&lt;IMG height=24 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/hanghead.gif&quot; width=22 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن۲:زمان چه زود میگذره!انگار همین یه هفته پیش بود وبلاگو بروز کرده بودم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;FONT color=#cc3333&gt;خانم گل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Mar 2009 14:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baranemasiha&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>baranemasiha</dc:creator>
<guid>http://baranemasiha.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سایه</title>
<link>http://baranemasiha.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;مرا در اتاق تاریک تنها نگذارید...از تاریکی میترسم...از تنهائی میترسم...ذره ای ...فقط ذره ای نور به من بدهید...همین که سایه ای برایم بسازد کافیست...با سایه ام دیگر تنها نیستم...این یار قدیمی همیشه با من است... با من راه می رود...قدم به قدم...روزهایی که از شادی چرخیدم و رقصیدم و کودکانه به هوا پریدم او هم با من به هوا پرید وچرخید و رقصید....روزهایی که سرم را روی شانه ی دیوار گذاشتم و اشک ریختم...او سرش را کنار سرم گذاشته بود.....سایه ام با من یکرنگ است...سایه ام آرام است  و بی صدا...سایه ام قوی است...هیچ وقت اشکش را ندیدم...چقدر همیشه بابت این خصیصه به حالش غبطه خوردم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;مرا در اتاق تاریک تنها نگذارید...ذره ای ...فقط ذره ای نور به من بدهید...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 300px; HEIGHT: 376px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=75 src=&quot;http://i39.tinypic.com/2jcxy6o.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن: یکی از دوستان خوب و نازنین من (صاحب وبلاگ &lt;A href=&quot;http://www.hamrangeab.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;همرنگ آب&lt;/A&gt; ) چند وقت پیش منو به یه بازی دعوت کرده بود.ضمن عرض پوزش بابت تاخیر، الان فکر  می کنم وقتشه بازی رو انجام بدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روش بازي: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر متن كه به نظرتون زيباوتكون دهنده مياد رو برامون تو وبلاگتون بنويسيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باهرتفسيري كه خواستيد.اين متن مي تونه يك حديث، يك شعر، تكه اي از يك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مقاله ادبي يا هر جمله اي كه خوشتون اومده و اون رو يادداشت كرديد، باشه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*با اجازه ی فرشته ی عزیز به نظر بنده این جمله بی نهایت زیباست و قابل باور:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009966&gt;&quot;این نیز بگذرد...&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;معنیشم که واضحه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن۲:&lt;FONT color=#0066ff&gt;فرشته&lt;/FONT&gt; جان کم و کاستشو ببخش. هر چقدر قایم موشک بازیم خوبه ، وبلاگ بازیم افتضاحه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن۳:کسی رو به این بازی دعوت نمیکنم.هر کس تمایل داشت میتونه این بازی رو ادامه بده هر کسی هم نه که...(وجدان داشته باشید دیگه بابا...اه...)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc3333&gt;خانم گل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Feb 2009 16:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baranemasiha&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>baranemasiha</dc:creator>
<guid>http://baranemasiha.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به تو از تو مینویسم...</title>
<link>http://baranemasiha.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;چه زمانی&lt;/STRONG&gt; بهتر از حالا برای عشق ورزیدن وغرور رو زیر پا گذاشتن؟ کی میتونه مطمئن باشه تا فردا زنده اس یا نه؟.شاید فردا نباشم..نمیخوام  قبل از مرگ حسرت بخورم چرا یه چیزایی رو نگفتم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;چه کسی&lt;/STRONG&gt; بهتر از &lt;FONT color=#33ccff&gt;&lt;STRONG&gt;خواهر &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;برای عشق ورزیدن و از غرور خود گذشتن؟ کی می تونه جای خالیشو برات پر کنه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;FONT color=#999999&gt;مهم نیست که من همین چند روز پیش وبلاگو بروز کردم و طبق عادت همیشگی به این زودیها نباید بروز میکردم.مهم نیست که یه کم که گذشت و زدیم تو سر و کله ی هم و روابط تیره و تار شد به خودم لعنت بفرستم که اصلاً چرا اینها رو گفتم(هر چند که هیچ وقت حتی دعواهامون جدی نبوده)&lt;IMG height=24 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/42kmoig.gif&quot; width=45 border=0&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;&lt;STRONG&gt;مهم اینه که همین الان...همین جا ...پر از احساس گفتنم.پر از احساس دوست داشتن...نسبت به کسی که مطمئناً یکی از شخصیت های منحصر به فردیه که تاثیر زیادی تو زندگیم داشته.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پریسا جان...به تو نامه مینویسم....به تو از تو مینویسم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; * دردو دل کردن هامونو &lt;STRONG&gt;دوست دارم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* اعتماد به نفسی که بهم میدی رو &lt;STRONG&gt;دوست دارم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* با لهجه حرف زدنامونو &lt;STRONG&gt;دوست دارم&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* تله پاتی های وحشتناکمون(!) رو &lt;STRONG&gt;دوست دارم(اَبیگیل)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* از من به یک اشاره از تو به صد فهمیدن(!) هاتو &lt;STRONG&gt;دوست دارم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* من نگفته تو شنیدن هاتو &lt;STRONG&gt;دوست دارم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* تو نگفته من حس کردن ها رو &lt;STRONG&gt;دوست دارم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* غر زدنهات به شلختگی هامو &lt;STRONG&gt;دوست دارم&lt;/STRONG&gt;&lt;IMG height=24 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/hanghead.gif&quot; width=22 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* کل کل کردنامونو &lt;STRONG&gt;دوست دارم&lt;/STRONG&gt; &lt;IMG height=22 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/3ztzsjm.gif&quot; width=39 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* خون به جیگر کردن هاتو &lt;STRONG&gt;دوست دارم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* سوتی دادن هاتو &lt;STRONG&gt;دوست دارم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* شیطنت هامونو &lt;STRONG&gt;دوست دارم&lt;/STRONG&gt;( مردم چرا نشستین؟&quot;قرمز&quot; شده فلسطین!)&lt;IMG height=48 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/pillowfight.gif&quot; width=94 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* افتخار کردن بهت رو &lt;STRONG&gt;دوست دارم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* حمایت کردناتو &lt;STRONG&gt;دوست دارم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* تعریف کردن پیاپی یک اتفاق هیجان انگیز از جنبه های مختلف برای هم (طوریکه شورش در بیاد) رو &lt;STRONG&gt;دوست دارم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* جمله بندی های افتضاح خودمو &lt;STRONG&gt;دوست دارم&lt;/STRONG&gt;!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;* .لحظه لحظه با تو بودن ها رو &lt;STRONG&gt;دوست دارم&lt;/STRONG&gt;&lt;IMG height=37 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/rose.gif&quot; width=36 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مخلص کلوم اینکه ....عزیزِ دل....&lt;STRONG&gt;تو رو دوست دارم&lt;/STRONG&gt;(&lt;FONT color=#ff0033&gt;جمله نمادین نیست&lt;/FONT&gt;!)...آدم خودخواهی هستم تو رو بخاطر خودم دوست دارم.از بودنت خوشحالم چون اگه نبودی مطمئناً زندگیم یه چیزایی کم داشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 537px; HEIGHT: 386px&quot; height=449 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1232835798.jpg&quot; width=568 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;STRONG&gt;پ.ن 1:&lt;/STRONG&gt;امروز تولد &lt;FONT color=#6666ff&gt;پریسا&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ی منه....&lt;/FONT&gt;تولدت مبارک طرف...&lt;IMG height=45 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/626gdau.gif&quot; width=38 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن 2:&lt;/STRONG&gt;چی تولد!...توللللللد...موبارک اس موبارک.....موووبارک...پریسا دوست داری؟(با لحن وبکم بخون...اونم با فیلتر)&lt;IMG height=24 src=&quot;http://pic4ever.com/images/25r30wi.gif&quot; width=28 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt;همیشه برام بمونی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Jan 2009 06:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baranemasiha&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>baranemasiha</dc:creator>
<guid>http://baranemasiha.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ندای درون...</title>
<link>http://baranemasiha.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ندائی درونم به من نهیب می زند...یادآور میشود که هر روز....همین موقع...همین ساعت...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سعی میکنم افکارم را به دست فراموشی بسپارم،بدرقه شان کنم و بگویم شما را به خیر و ما را به سلامت!...ولی نمی توانم....باور کن نمی توانم... احساس خوبی ندارم...جای خالیش بدجوری حس می شود...به خود می پیچم... باز همان صدا!...به ساعت خیره میشوم...زمان چه زود میگذرد....تیک تاک ساعت با صدای آشنا ریتم زجر آوری میگیرد...چه سمفونی مزخرفی!!!...من...اینجا نشسته ام....درحالیکه دست به سینه به جزوه های روبرویم خیره شده ام و با خود میگویم:دریغ از یک ثانیه تمرکز...باز همان صدا...طاقتم طاق میشود...کلافه میشوم...بس است تحمل!!!...استیصال جای خود را به خشم می دهد ....سراپا اعتراض میشوم و با فریاد میگویم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;بابا من گشنمه!!!!،ساعت از یک و نیمم گذشته.پس چرا ناهار نمیخوریم؟چرا هیشکی به فکر من نیست؟اَه!&quot;  &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/202.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; آری دوست من !باور کن تحمل صدای قار و قور شکم گرسنه ات ، کار زجر آوریست ،وقتی انبوهی از جزوه های داغان ،چشم در چشمت به تو دهن کجی میکنند&lt;IMG height=48 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/bd2.gif&quot; width=48 border=0&gt; و&quot; &lt;STRONG&gt;گهگاه لنکه کفشی در میاوردند و نثارت میکنند&lt;/STRONG&gt;!!!&quot;&lt;IMG height=20 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/291.gif&quot; width=20 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باور کن جای خالی یک چیز برگر ناقابل در زندگیت بدجور حس میشود وقتی گرسنگی تحملت را به یغما ببرد.&lt;IMG height=29 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/tantrumsmiley.gif&quot; width=39 border=0&gt;&lt;IMG height=24 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/hanghead.gif&quot; width=22 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; ای آه!  ای وای!  ای آخ!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن&lt;/STRONG&gt;: دوستان میگن این فایله خیلی قدیمیه.میگن دیگه یه جورایی بوی &quot;نا&quot; میده.میگن تو اینو تازه دیدی؟؟؟؟؟ و بعدش میزنن زیر خنده اونم قاه قاه قاه. &lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/202.gif&quot; border=0&gt; منم با وجود اینکه بد به غیرتم اصابت کرده ،به روی خودم نمیارم که ضایع شدم و میگم:نفرمائید دوستان من!نفرمائید.من این فایله رو میذارم تو وبلاگ .چرا؟چون شاید بعضیا مثل من ندیده باشنش.میذارم که دانلود کنن و ببینن.میگم نفرمائید.دِ نفرمائید....ای بابا!باز میفرمائه.!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آها خود فایله یادم رفت.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این&lt;FONT color=#ff0033&gt; &gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt; &lt;A href=&quot;http://baranemasiha.persiangig.ir/video/Nima_Dehghani.flv&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;فایله&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;FONT color=#cc3366&gt;خانم گل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Jan 2009 08:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baranemasiha&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>baranemasiha</dc:creator>
<guid>http://baranemasiha.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
