زندگی شاید مثل گلی است...گلبرگهایش را که لمس می کنم، پر می شوم از حسی خوب...شیرین است و زیبا مثل رویا ...گاهی هم تیغی از این گل مرا زخمی میکند...تیغی به برندگی بیداری و تلخی واقعیت...من اما گریه نمیکنم...بغض نمیکنم...نمیشکنم....من...چسب زخمی به دور سر انگشتِ احساسم میزنم که دیگر لمس نکنم زندگی را...که دیگر فریب لطافتش را نخورم...که دیگر حس نکنم گرمی اش را...سردی اش را...و دیگر تیغی مرا زخمی نکند...تیغی به برندگی بیداری و تلخی واقعیت...

پ.ن۱: امروز روز تولد منه.پروانه جان تولدت مبارک(این متن رو خیلی قبل تر نوشتم و خیلی با حال و هوای الانم نمیخونه)
پ.ن۲:از دوستانی که در پست قبلی تولدم رو تبریک گفتن تشکر میکنم.باقی دوستان میتونن اینجا تولدم رو تبریک بگن
.
خانم گل