صدای زنگ گوشی دختر رو از خواب بیدار کرد، اونقدر زنگ زد تا قطع شد...چه سردردی!...دختر به سختی چشماشو باز کرد...چند باری به آرومی پلک زد تا چشماش به نور اتاق عادت کنه...عادت نکرد...همانطور که چشماش بسته بود،دستش رو دراز کرد تا از روی میز کامپیوتر بسته قرص استامینوفن رو پیدا کنه...با دستاش روی میز رو گشت اما خبری از بسته ی قرص نبود...کلافه بلند شد و لبه ی تخت نشست...روی میز رو نگاه کرد و بسته قرص رو دید...قرص رو با نصفه لیوان آبی که از شب مونده بود قورت داد...طعم تلخ قرص تو گلوش ماسید...گوشیش زنگ زد...تماسو رد کرد..نگاهش به آینه ی کوچیک روی میز افتاد...آینه رو برداشت...جلوی صورتش گرفت...موهای بی قرار و پریشان دور صورتش رو قاب گرفته بود...صورتی رنگ پریده...چشمانی کم فروغ...لبانی کوچک و خشکیده...چشمانش غمگین تر شد...آینه را پشت و رو روی میز خوابوند ...خم شد...آرنج هاشو به زانو تکیه داد و صورتش رو با دو دست پوشوند...یک دقیقه ای به همین حال باقی موند...گوشی دوباره زنگ زد...می دونست اگه گوشی رو خاموش کنه ممکنه با خونه تماس بگیره...دکمه رو زد و با صدایی خفه گفت:...بله...کسی از اونور خط با شک و تردید از اینکه صدایی شنیده یا نه گفت:...الو؟...دختر دوباره با صدایی بلندتر گفت:...بله؟..صدا از اونور خط بدون سلام ادامه داد...:
- معلومه تو کجایی؟؟!!...تلفن منو چرا جواب نمی دی؟!.هیچ معلوم هست تو چته؟... یه خبر از خودت نمیتونی بدی؟!...نمیگی نگرانت میشم؟
دختر گوشی رو از گوشش فاصله داد تا صدای بلندی که مدام اعتراض و گلایه میکرد کمتر گوشش رو اذیت کنه... با دست موهای روی پیشانی اش را کنار زد و کف دست رو تکیه گاه پیشانی اش کرد فکر میکرد این کار سر دردش رو تسکین میده...
صدا مدام می گفت و می گفت...دختر اما به صدا توجهی نمیکرد...دیگه حتی درست نمیشنید که چی داره میگه...خیره شده بود به ساعت روی دیوار مقابل ...ساعت خواب رفته بود...دختر سعی داشت به خاطر بیاره آخرین بار کی تیک تیکشو شنیده بود...به خودش اومد و شنید که از اونور خط می گفت:..
- حواست به من هست یا نه؟...مگه یهو آدم به پوچی میرسه؟...چیکار میکنی با خودت؟!...
دختر آرام گفت:...تمرین مردن!!!
و گوشی رو خاموش کرد...خواست بلند شه و بره به سمت ساعت...میخواست به دادش برسه...ضعف شدیدی تو پاهاش حس کرد...دستش رو گرفت به لبه ی میز...ولی بعد منصرف شد...نایی برای حرکت نداشت...خودش رو دوباره تو اغوش رختخواب رها کرد و همانطور که طاق باز خوابیده بود و نگاهش به ساعت خیره مانده بود، با خود زمزمه کرد: ... دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره...چشمای همیشه گریون دیگه شستن نداره...
دختر بالش را روی صورتش فشرد تا نور در چشمانش نفوذ نکند...تا بخوابد یا شاید....مردن را تمرین کند...در اتاقی آرام....بدون هیچ صدایی حتی تیک تیک ساعت روی دیوار...

پ.ن: وطن یعنی...وطن؟...دیگر کدام وطن؟...
پ.ن۲:زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست. گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست، ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.
خانم گل