تبليغاتX
باران مسیحا

ندائی درونم به من نهیب می زند...یادآور میشود که هر روز....همین موقع...همین ساعت...

سعی میکنم افکارم را به دست فراموشی بسپارم،بدرقه شان کنم و بگویم شما را به خیر و ما را به سلامت!...ولی نمی توانم....باور کن نمی توانم... احساس خوبی ندارم...جای خالیش بدجوری حس می شود...به خود می پیچم... باز همان صدا!...به ساعت خیره میشوم...زمان چه زود میگذرد....تیک تاک ساعت با صدای آشنا ریتم زجر آوری میگیرد...چه سمفونی مزخرفی!!!...من...اینجا نشسته ام....درحالیکه دست به سینه به جزوه های روبرویم خیره شده ام و با خود میگویم:دریغ از یک ثانیه تمرکز...باز همان صدا...طاقتم طاق میشود...کلافه میشوم...بس است تحمل!!!...استیصال جای خود را به خشم می دهد ....سراپا اعتراض میشوم و با فریاد میگویم:

"بابا من گشنمه!!!!،ساعت از یک و نیمم گذشته.پس چرا ناهار نمیخوریم؟چرا هیشکی به فکر من نیست؟اَه!" 

....

 آری دوست من !باور کن تحمل صدای قار و قور شکم گرسنه ات ، کار زجر آوریست ،وقتی انبوهی از جزوه های داغان ،چشم در چشمت به تو دهن کجی میکنند و" گهگاه لنکه کفشی در میاوردند و نثارت میکنند!!!"

باور کن جای خالی یک چیز برگر ناقابل در زندگیت بدجور حس میشود وقتی گرسنگی تحملت را به یغما ببرد.

 ای آه!  ای وای!  ای آخ!

 

پ.ن: دوستان میگن این فایله خیلی قدیمیه.میگن دیگه یه جورایی بوی "نا" میده.میگن تو اینو تازه دیدی؟؟؟؟؟ و بعدش میزنن زیر خنده اونم قاه قاه قاه.  منم با وجود اینکه بد به غیرتم اصابت کرده ،به روی خودم نمیارم که ضایع شدم و میگم:نفرمائید دوستان من!نفرمائید.من این فایله رو میذارم تو وبلاگ .چرا؟چون شاید بعضیا مثل من ندیده باشنش.میذارم که دانلود کنن و ببینن.میگم نفرمائید.دِ نفرمائید....ای بابا!باز میفرمائه.!!!

آها خود فایله یادم رفت.

این >>>>>>>>> فایله

.خانم گل

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 11:51 توسط خانم گل |

یادم باشد فردا ،حتما، ناز گل را بكشم...
حق به شب بو بدهم...
و نخندم دیگر، به تركهای دل هر گلدان...!!
و به انگشت، نخی خواهم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگی شیرین است!
زندگی باید كرد...
و بدانم كه شبی خواهم رفت...
و شبی هست كه نباشد، پس از آن فردایی

Home
Email
Night Skin