تبليغاتX
باران مسیحا

بر آن شدیم که گهگاه محض خاطر دل خود خاطرات روزانه رو بنویسیم.اونایی که حیفم میاد مرور زمان گرد فراموشی روش بپاشه.می بینم که از فرط هیجان گوجه لهیده و تخم مرغ گندیده به سمتم پرتاب میکنید...میدونم میدونم ایده ی خیلی خوبیه...احتیاجی به تشویق نیست...

نکته:باز هم تاکید میکنم این مطالب شخصی است و جهت خوشایند شخص شخیص خودمان استFlower لذا مطالعه و گذاردن کامنت اجباری نیست حتی برای شما دوست عزیز

امضا:خانم گل

------------------------------------

 مِدونی!(با لحن حامد تو چهارخونه خوانده شود!)....داشتم به این فکر میکردم که بعضی چیزا باعث میشه آدم فکر کنه هنوز یه دلخوشی هایی هست...اون بعضی چیزا میتونه دیدن برخورد خوب و گرم بعضی از آدما باشه.فکر کن آخر هفته اس و انرژیها ته کشیده ...تو یه خیابون دراز که کفش سنگ فرشه(جنس کف خیابون نکته ی انحرافیه زیاد زوم نکن)...با "دردونه" میری چند تا مغازه رو زیر و رو میکنی که بوت بخری.برخورد خیلی ها همونطوریه که انتظار میره.بی حوصله و بیحال جوری حرف میزنن که فکر میکنی از سر شکم سیری و خالی نبودن عریضه تو مغازه نشستن و دغدغه ی فروش کفشاشونو ندارن اما بعضی های دیگه:

 با "دردونه" میری چند تا مغازه رو زیر و رو میکنی که بوت بخری.برای پیدا کردن یه جفت بوت که مطابق با سلیقه ی شش در چهار من باشه باید کلی مصیبت بکشیم ...حالا اشکش مونده(عطف به قضیه ی اون جوکه).مسئله اینجاست که من اصولاً از ریخت هر چی بوته بدم میاد(بوته نه بوته و گل و چمن).دردونه سعی داره با ترفندهای روانشناسی یکی از بوتها رو به من قالب کنهبالاخره بعد از کلی شور و مشورت و دهن کج و کوله کردنِ من،منو برای خرید یکیشون توجیه میکنه.

وارد مغازه که شدیم آقای فروشنده کفشو آورد و برای امتحان به من داد همینطور که داشتم لنگه کفشو میپوشیدم آقای فروشنده یه ظرف پر از شکلات آورد و به من و دردونه جان تعارف کرد.دردونه برداشت.من گفتم :نه مرسی...آقای فروشنده گفت: بردارین بعداًبخورین.برداشتم...آقای فروشنده گفت:یه فاتحه هم بخونین

من و دردونه سریع گفتیم:نه آقا پس نمی خوایم

آقاهه: نه پس فقط صلوات بفرستین

دردونه:پس میشه یکی دیگه هم بردارم؟

(فقط محض مزاح بود،اما آقاهه جدی گرفت و با اصرار از اون یکی نوع شکلات به دردونه داد)

...آب میشویم!!!

من(بعد از قدم زدن با کفشه):برام بزرگه

آقاهه:چطور ممکنه؟این کوچکترینشه

من:به هر حال برام بزرگه

آقاهه:بدینش به من الان درستش میکنم....(بعد از چند دقیقه و سر و کله زدن با کفشه)...الان خوب شد؟

من:الان دیگه زیادی خوب شد.حالا یه کم تنگ شد

آقاهه:آها.الان درستش میکنم

1.بوتو میخریم و میایم بیرون

---

 من طبق معمول هوس ذرت میکنم.میریم که ذرت سفارش بدیم.چند نفری خیلی جدی(!) منتظر سفارش بودن.آقاهه ذرت و قارچ و باقی چیزا رو تو یه ظرف بزرگ مخلوط میکرد و چیز میز بهش اضافه میکرد.

آقاهه خطاب به مشتریا:همه فلفل میخورن؟

همه بی تفاوت، من و دردونه:نه

آقاهه:سس؟

دردونه:زیاااااااااااااد

یه کم بعد...

دردونه خطاب به همه:خب اگه جمع موافقن یه کم آبلیموشو بیشتر بریزن

این اعصاب آقای فروشنده اس.....(یعنی له ها)

انصافاً تو اون جمع جدی The image “http://i24.tinypic.com/wc1mhx_th” cannot be displayed, because it contains errors.که همه از سرمای هوا رفته بودن رو ویبره،شوخی کردن دل شیر میخواست....من:"دردونه"...استادیوم:شیرهههههه)

2.ذرتو میخریم

---

یکم بعدش دردونه آقای فروشنده رو وادار میکنه فرق رنگهای مختلف یه نوع نوشیدنی رو برامون بگه.آقاهه با صبر و حوصله ی مثال زدنی توضیحات لازمو میده و من درتعجبم چرا از کلافگی سرشو نمیکوبه به دیفال(!)؟

3.نوشیدنی رو میخریم(در واقع با اون همه توضیح دیگه رومون نمیشه نخریم )

...

 به من نگو اخلاق خوب و برخورد گرم ترفندیه برای فروش بهتر...بذار اینطور فکر کنم که آدما از سر محبت با هم خوب برخورد میکنن....نگو...دِ میگم نگو...باز میگه!...

امضا:همچنان خانم گل

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 20:3 توسط خانم گل |

یادم باشد فردا ،حتما، ناز گل را بكشم...
حق به شب بو بدهم...
و نخندم دیگر، به تركهای دل هر گلدان...!!
و به انگشت، نخی خواهم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگی شیرین است!
زندگی باید كرد...
و بدانم كه شبی خواهم رفت...
و شبی هست كه نباشد، پس از آن فردایی

Home
Email
Night Skin