تبليغاتX
باران مسیحا

 از اون روزائیه که دلم میخواد به عالم و آدم گیر بدم....تو آینه خودمو نگاه میکنم...همون "من" همیشگی و تکراری...همون چشمای مشکی ...همون ابروهای هشتی... همون نگاه بی اعتقاد و غمزده... همون موها...همون صورت که داره به من نگاه میکنه...بی هیچ تغییری....کلافه ام....شیطان زیر جلدم می دوئه...آینه رو با یه ضربه ی محکم میشکنم ولی نه با دست(!)...(هنوز اونقدر خودمو دوست دارم)....خب...حالا....چی میبینم؟...هزار تا "من" همیشگی و تکراری...هزار چشم مشکی...هزار ابروی هشتی....هزار نگاه بی اعتقاد و غمزده....هزار هزار "من"که همگی دارن به من نگاه میکنن!

نتیجه>>>>>> عصبانیت غالباً اوضاع رو بدتر میکنه...

 بی نام

پ.ن: متن تزئینی است(!)

خانم گل

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 19:22 توسط خانم گل |

یادم باشد فردا ،حتما، ناز گل را بكشم...
حق به شب بو بدهم...
و نخندم دیگر، به تركهای دل هر گلدان...!!
و به انگشت، نخی خواهم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگی شیرین است!
زندگی باید كرد...
و بدانم كه شبی خواهم رفت...
و شبی هست كه نباشد، پس از آن فردایی

Home
Email
Night Skin