به نامش
از اتوبوس پیاده شد،چند قدمی راه رفت تا رسید جلوی ساختمون…چشماشو دوخت به تابلوی ساختمون که روش نوشته شده بود"مهد کودک"،با کلافگی شروع کرد لعن و نفرین کردن تو دلش به جونِ مدیر بی انصاف که یه روز مرخصی رو هم ازش دریغ کرده بود.با بی انگیزگی قدم توی ساختمون گذاشت
*سلام پری خانم
این صدای با لهجه رو میشناخت برگشت و جواب سلام پیرمرد نگهبان رو داد و وارد اتاق شد
آهی کشید…یه روز کاریه مزخرف دیگه…
مادرها یکی یکی بچه هاشونو بهش تحویل میدادن و بعد از کلی سفارش می رفتن اونم در حالیکه حواسش جای دیگه بود ونصفی از حرفاشونو نمیشنید لبخند زورکی تحولیشون می داد و به علامت مثبت سرتکون می داد…
چند دقیقه بعد…
- هیس…آروم،مونا… جیغ نزن…سرم رفت...سپهر نزنش...با هم آروم بازی کنین...چرا مثل خروس جنگی میپرین به هم...بده به من ببینم اینو....مگه خوردنیه؟...میپره تو گلوت ،خفه میشی بچه!!!...
بین 9-10 تا بچه وایستاده بود و مواظب بود بلایی سر هیچ کدومشون نیاد...حس کرد یکی پاچه ی شلوارشو تکون میده،به پایین نگاه کرد،یه جفت چشم کوچولو رو دید که زل زده بود بهش: خاله ...بَدَل
- نه سارا،خاله امروز حوصله نداره،نمیتونه بغلت کنه...برو اون ور بازی کن
* بَدَل خاله
- همینی که گفتم
پاشو از دستهای کوچولوی سارا بیرون کشید و به طرفی رفت... یهو صدای جیغ و گریه ی یکی از بچه ها بلند شد،دوید طرف دو تا بچه ای که یکیشون مات و مبهوت داشت نگاه می کرد و اون یکی هق هق گریه میکرد...شونه های بچه رو گرفت و محکم تکون داد و با عصبانیت گفت:
مگه بهت نگفتم دیگه گازش نگیر؟...هان؟...بچه ی بدی شدی سپهر؟آره؟... بچه چونه اش شروع کرد به لرزیدن و اشک تو چشماش جمع شد و بغضش ترکید...از صدای این دو تا بچه،بچه های دیگه هم که ترسیده بودن یکی یکی زدن زیر گریه...هول برش داشت...سعی کرد ساکتشون کنه ولی فایده ای نداشت...فکری به ذهنش رسید و بلند گفت: خب ..ساکت باشین تا یه قصه ی قشنگ براتون بگم...بچه ها که عاشق قصه بودن ساکت شدند...بچه ها رو جمع کرد جلوی خودش و شروع کرد به فکر کردن که چه قصه ای سرهم کنه؟فکرش درست کار نمیکرد فقط همینو میدونست که تو شرایطی نبود که قصه ی شاد و شنگول به هم ببافه پس اینطور شروع کرد:
یکی بود یکی نبود...زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود یه دختر کوچولویی بود که اسمش پری بود...پری یه روز هوس آبنبات کرد،رفت پیش مامانش و گفت: (لحن صداشو بچه گونه کرد و ادامه داد) : مامان،مامان،من آبنبات میخوام...مامان گفت: پری کوچولو،کوچول موچولو شما یه دندونت خرابه و نمیتونی آبنبات بخوری،پری کلی غصه خورد و هی گفت: من میخوام،من میخوام....هیس آرش...اینقدر وول نخور...مگه نمیخوای قصه بگم؟آروم بشین گوش کن دیگه.... کجا بودم؟ آها...بعد مامان گفت: یادته اون روزا که هی میگفتم شیرینی نخور،گوش ندادی؟یادته هی گفتی:نه!!!باز خوردی؟دیدی دندونت خراب شد؟الانم اگه بخوری بدتر میشه...ولی پری گوشش بدهکار نبود...(به اینجای داستان که رسید مکثی کرد..انگار به چیزی فکر میکرد...ساکت شد...چند ثانیه گذشت و با دیدن چشمهای مشتاق بچه ها که منتظر ادامه ی داستان بودن به خودش اومد و ادامه داد ) :
پری وقتی مامانش حواسش نبود رفت و یه آبنبات دیگه خورد و بعد دندونش شروع کرد به درد کردن...پری زد زیر گریه....خیلی گریه کرد...مامانش اومد و گفت: بازم آبنبات خوردی؟ نگفتم نخور؟دیدی دخترم؟من که بدِ تو رو نمیخوام ولی تو گوش ندادی... ( به قیافه ی بچه ها با دقت نگاه کرد،دید از خطوط چهره شون غم می باره،ظاهرا حس همذات پنداری عجیبی با پری پیدا کرده بودن...از خودش بدش اومد،پیش خودش گفت: تجربه ی غم براشون خیلی زوده...لحن شادتری به خودش گرفت و ادامه داد) : بعدش مامانش یه دوا داد به پری و پری حالش خوبِ خوب شد و به مامانش گفت: دیگه بهت نه نمیگم،هر چی تو بخوای و قول داد هر چی مامانش میگه گوش کنه و مامانشم براش یه عروسک خوشگل خرید( لبخندی زد و ادامه داد) : آخه مامانش خیلی مهربونه. قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید...(دستاشو محکم به هم زد و گفت ) : حالا برین بازی کنین...بچه ها با انرژی بیشتر از قبل پا شدن و شروع کردن به شیطنت...نفس عمیقی کشید،سرشو بالا کرد و به سقف نگاه کرد،چشماشو بست و سعی کرد آسمونو تصوّر کنه...به آرومی و با لبخند گفت: دیگه بهت نه نمیگم،هر چی تو بخوای...هر چی به صلاحه....
صداش تو همهمه ی جیغ و خنده و شادی بچه ها گم شد ولی به ملکوت رسید...
در پناهش...
خانم گل
پ.ن۱:خیلی با خودم در گیر بودم این متن به درد بروز کردن میخوره یا نه؟...ولی خب در هر حال بروز کردم

پ.ن۲:عنوان رو ریتمیک نخونین لطفا...اینجا یه محیط فرهنگیه
پ.ن۳:احتمالا بعدا به این متن تصویر اضافه خواهد شد....نگین نگفتین...دوستان لطفا بل نگیرن

پ.ن۴:خداحافظ تا سال جدید...سال نو مبارک 
پ.ن۵:ندارد