به نامش...
خسته و بی رمق رسید به پله ها،به سمت پله برقی قدم برداشت ولی لحظه ای بعد منصرف شد...عجله ای برای رسیدن نداشت...با قدمهای آهسته و سنگین پله ها رو به آخر رسوند، به صندلی ها که رسید توان ایستادن نداشت،خودش رو روی یکی از صندلی ها انداخت و زل زد به روبرو...حرکت مردم رو نمی دید...صداهای مردم رو نمی شنید...فقط به حرفهایی که تو مغزش رد و بدل میشد و سرگیجه اش رو بیشتر میکرد ، گوش میداد...
- به آخرش فکر کن،همه چیز تمومه،خیلی ساده اس
*سرنوشت تو این نیست،چرا میخوای با دستهای خودت خرابش کنی
- شجاع باش،به سکون فکر کن،همه چیز متوقف میشه،ترس...غم...درد...استرس...خسته نشدی از همه ی اینا؟
*خودتو بسپر بهش...معجزه ی قدرتشو میبینی...بهش اعتماد کن...فقط خودتو تو دستاش رها کن
- بذار همه بفهمن چقدر زجرمیکشی و دم بر نمیاری،بذار همه به خاطر خودخواهی هاشون یه عمرعذاب وجدان داشته باشند
*صبر داشته باش...خدا با صابران است...این پایان کار نیست...بترس از عاقبتش
- کدوم آخرت؟کدوم دنیای دیگه؟اینها همش یه بازیه...یه بازی..چیزی که می مونه آرامش و سکوت مطلقه
*داره نگات میکنه...مایوسش نکن...از تو انتظار بیشتری داره...بذار بهت افتخار کنه...بذار کمکت کنه
- یه لحظه بیشتر طول نمیکشه..اصلا دردی حس نمیکنی...بعد همه چی تمومه...
* ازش بخواه ...بهش اعتماد کن..داره صدات میکنه...بنده ی کوچک بهش اعتماد کن...
- آماده باش،تا آرامش چیزی نمونده...بلند شو،این زندگیه توئه...توقع کمک نداشته باش...خودت تمومش کن
صدای قطار رو شنید ..ضربان قلبش تندتر و تندتر میشد..حس کرد چیزی درونش فرو ریخت....
- شجاع باش..به هیچی فکر نکن
*بهش اعتماد کن...
به سختی بلند شد و چند قدمی جلو رفت....
چند دقیقه بعد...

بین ازدحام جمعیت دنبال چیزی میگشت...پیکر بی جان و خون آلودش رو دید که روی ریل قطار افتاده..زنی مدام جیغ میکشید و گریه میکرد..جمعیت هر لحظه بیشتر میشد..چند تا مرد بیسیم به دست دوان دوان نزدیک میشدند...کسی با هیجان تکرار میکرد:من فقط دیدم پرید جلوی قطار،خیلی سریع اتفاق افتاد...شنید که کسی میگفت:بیچاره،جوون بود...

احساس بدی داشت...یادش اومد که خیلی درد داشت...خیلی.....یک بار دیگه به خودش نگاه کرد...دلش برای خودش میسوخت...حسرت تمام وجودش رو گرفت..حس کرد چیزی جا گذاشته...ترس برش داشت...میخواست با تمام وجود به زندگی چنگ بزنه...جاش اونجا نبود...دوست داشت برای لحظه ای فقط لحظه ای به زندگی بر گرده..حس میکرد کسی یا چیزی بهش نزدیک میشه...کلی کار نا تموم داشت...میترسید...میترسید...به حال تک تک مردم حسرت میخورد...بهشون التماس میکرد کمکش کنن...داد میزد...کسی متوجه حضورش نبود...کسی صداش رو نمیشنید...کسی حرکتش رو نمیدید....چقدر غریب بود و تنها...بغض راه گلوشو بسته بود...فرصت میخواست...فقط یه فرصت دیگه...خدا یه فرصت دیگه...فقط این بار...خدایا

...
کسی بهش تنه زد..به خودش اومد..دور و برش رو نگاه کرد...همه چیز عادی بود..مردم رو می دید که با عجله میخوان سوار قطار بشن...ایستاده بود و با حیرت به قطار زل زده بود..به هق هق افتاد...مردم با تعجب برمیگشتن و نگاهش میکردن...نگاه های مردم رو نمی دید...صداهای مردم رو نمیشنید...فقط خدا رو شکر میکرد..راه برگشت رو در پیش گرفت..این بار با پله برقی...فرصت خیلی کم بود...شنید کسی در گوشش زمزمه میکرد: خدا با صابران است....
تقدیم به خودِ خدا...
در پناهش...
خانم گل