به نامش...
چشماشو بسته بود،باانگشتاش شقیقه اش رو مالش می داد…چشماشو باز کرد،رو کرد بهش و گفت:
- نمیتونی یه کم مهربونتر باشی؟!...نمیتونی یه کم بیشتر با من راه بیای؟…چرا اینقدر سرد و بیروحی؟…چرا اینقدر خشن؟!...خسته نشدی از این همه بی احساسی،این همه خشکی؟…دلم برای خودم میسوزه،چرا باید وقتمو صرف تو کنم؟چرا تحملّت میکنم؟.اصلا چرا مجبورم تحملّت کنم؟….چرا لحظاتی رو که با تو می گذرونم،پر استرس ترین و غمگین ترین لحظات زندگیمه؟!...یه کم از اون یاد بگیر…چرا نمیتونی مثل اون آرومم کنی؟…چرا نمیتونی مثل اون سنگ صبورم باشی؟…وقتهائی که آزرده ام اونه که میتونه رو زخمهای روحم مرهم بذاره…آخه چرا مثل اون نیستی؟….لعنت به…مکثی کرد،پوزخندی زد و گفت:
- چی دارم میگم؟خب بخاطر حماقت خودمه…این منم که تورو انتخاب کردم…انتخاب؟!...راستی واقعا انتخابت کردم یا مجبور بودم…هر چند،دیگه مهم نیست…مهم اینه که تو شدی کابوس شبهای من و خواب راحت رو از چشمام گرفتی…
ای کاش دغدغه ام نبودی،ای کاش دوستت داشتم،ای کاش فقط یه کم مثل اون دوستت داشتم…
آخه بی انصاف مگه آدم چقدر زنده اس؟!...
آهی کشید،کتاب "جبر" رو به کناری پرت کرد و نگاه حسرت بارش رو به طرحهای سیاه قلمی که مدتها قبل کشیده بود،دوخت…
خانم گل
پ.ن.۱:گفته بودم شاید حالا حالا ها باران مسیحا رو بروز نکنم.با عرض شرمندگی، فکر میکنم همچنان مجبورین نوشته هامو تحمل کنین...به چی دارین میخندین؟!...خب من که برای ننوشتنم زمان تعیین نکرده بودم(ظاهرا جناب طالب یار درست میگفتن
)
پ.ن.۲:بنا به پیشنهاد جناب "راوی" متن این بار کم حجم تر شد.
پ.ن.۳:ندارد...میتونین همون دو تای قبلی رو مرور کنید تا ملکه ی ذهنتون بشه
پ.ن.۴:التماس دعا و خدانگهدار