تبليغاتX
باران مسیحا

به نامش...

 

باروبندیلش رو گرفته بود تو یه دستش و با دست دیگه اش هم چادرش رو محکم چسبیده بود.هن هن کنان و نفس زنان از پله ها بالا اومد.اتوبوس با تکانی شروع به حرکت کرد،برای اینکه تعادلش رو حفظ کنه و زمین نخوره خودش رو روی اولین صندلی کنار من انداخت و نفسی تازه کرد،پیر بود و تکیده مثل همه ی پیرزنها.

 

از پنجره زل زدم به بیرون در حالیکه تو فکر بودم و اصلا منظره ی بیرون رو نمی دیدم.

باروبندیلش رو گذاشت بین پاهای خودش و من رو زمین..."نچ" ای گفتم و پاهام رو کنار کشیدم.

 

- ببخش دخترم..پاهام درد میکنه،نمی تونم رو پاهام بذارمشون

دوباره به بیرون نگاه کردم

- از تجریش هم رد میشه دیگه؟!

با بی حوصلگی جواب دادم:بله

- آخه میخوام برم امامزاده صالح،نذر دارم.

خیلی وقتهاتو اتوبوس و تاکسی شده بودم سنگ صبوردیگران و برام درددل کرده بودن ولی این بار حوصله ی خودم رو هم نداشتم.تو دلم گفتم:نه!الان نه!

با بی تفاوتی نگاهش کردم.ادامه داد:

- شما دانشگاه میری؟

*بله

- نوه ی منم میره دانشگاه.همسن و سالهای شماس.مریض احواله.براش نذر کردم.

*خدا شفاش بده

- ممنون دخترم.خدا الهی همه ی مریضا رو شفا بده.شما چند سالته؟

*22

- ماشالله،هزار ماشالله....دختر قشنگی هستی.خدا به پدرومادرت ببخشتت.مواظب خودت باش،بدروزگاری شده

از تعریفش خوشم اومد،لبخندی زدم و گفتم:

*نظر لطفتونه

- قدر جوونیت رو بدون مادر.تا چشم بهم بزنی مثل برق و باد میگذره....

...

از خودش گفت،از جوونیاش،از بچه ها وشوهرش.از نوه ی بیمارش و نذری که کرده بود.چند دقیقه ای بود که دیگه برای فراراز هم صحبتی باهاش ،به تماشای خیابونها پناه نبرده بودم در عوض محو تماشای این صورت چروکیده و اون چشمهای کوچک اما شفاف شده بودم.

حرفاش به دلم می نشست.تا چشم به هم بزنم رسیده بود به مقصد و میخواست پیاده بشه.

 - الهی خوشبخت شی دخترم

*مرسی

- خداحافظ

*در پناه خدا

...

خواستم بگم خیلی دوست داشتنی هستی ...خواستم بگم برای نوه ات دعا میکنم... خواستم بگم منو یاد مادربزرگم انداختی...خواستم بگم این بار تو سنگ صبورم باش...اما....اما لعنت به این غرور بیجا.

 

باروبندیلش رو گرفته بود تو یه دستش و با دست دیگه اش هم چادرش رو محکم چسبیده بود.هن هن کنان و نفس زنان از پله ها پایین رفت.با نگاهم بدرقه اش کردم.پیر بود و تکیده، ولی نه مثل همه ی پیر زنها

 

خانم گل

در پناهش...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 13:24 توسط خانم گل |

یادم باشد فردا ،حتما، ناز گل را بكشم...
حق به شب بو بدهم...
و نخندم دیگر، به تركهای دل هر گلدان...!!
و به انگشت، نخی خواهم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگی شیرین است!
زندگی باید كرد...
و بدانم كه شبی خواهم رفت...
و شبی هست كه نباشد، پس از آن فردایی

Home
Email
Night Skin