تبليغاتX
باران مسیحا

یه توضیح کوچولو:این بار زودتر از همیشه باران مسیحا رو بروز کردم دلیلش اینه که مطلب این دفعه رو خیلی دوست دارم و فکر کردم شاید تا چند روزه دیگه زنده نباشم برای همین نخواستم حسرت نوشتنش تا همیشه تو دلم بمونه و ...


به نامش... 

خاطراتمو تو ذهنم ورق میزنم...از گوشه گوشه ی ذهنم دونه دونه پیداشون میکنم و نگاهی بهشون میندازم...گاهی از یاد آوریشون لبخندی نصیبم میشه و گاهی دلم به درد میاد و لب ورمیچینم....

خوب،بد،خوب،خوب،بد،بد،خوب،...تا میرسم به ....  بد، بد، بد... میخوام ازش بگذرم ولی تلخیش اینقد زیاده که بدجوری تو ذهنم جاخوش کرده و موندگار شده... 

دلم میگیره، زانوهامو بغل میکنم و رو میکنم به سقفی که منو از آسمون محروم کرده،با گلایه میگم:به من نگو با هر سختی آسانی است(اِنّ مَعَ العـُسر یُسرا)...اینو برای بنده هایی نگه دار که صبورن و قوی... به من نگاه کن...منو که یادت نرفته...همون بنده ی لوس و کم طاقتت...ازت میخوام کمکم کنی...کمکم کن....

 

 

تو دلم جوریکه خدا نشنوه میگم:

کاش زندگی رنگ دیگر بود

خدا با بنده هایش مهربانتر بود...

 

بغض گلومو خراش میده،سرمو میذارم رو زانوهام....

 

یکی تو گوشم نجوا میکنه:روزگار غریبیست نازنین...

 

 التماس دعا

خانم گل

در پناهش...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 18:51 توسط خانم گل |

به نامش...

یادم میاد خیلی وقت پیش ها یه سال برای عید دو تا ماهی قرمز کوچولو خریده بودیم.یکی از این ماهی ها خیلی بی قراری میکرد،چند باری هم خودشو از تنگ آب انداخته بود بیرون که به موقع به دادش رسیده بودیم.یه بار که میخواستم آبشون رو عوض کنم بردمشون تو آشپزخونه و ماهی ها رو با آب تنگشون ریختم تو یه ظرف دیگه تنگ آبو شستم ، توشو پر آب کردم و گذاشتم تا کلرش بره واز آشپزخونه رفتم بیرون.وقتی برگشتم دیدم فقط یکی ازماهی ها تو ظرفه رو زمینو نگاه کردم دیدم ماهی بیچاره باز خودشو پرت کرده بیرون...به نظر میرسید خیلی وقت از پرت شدنش میگذره،چون  بدنش خشک بود و آبشش هاشم تکون نمیخورد.خواستم برش دارم بندازم تو آب ولی از فکر اینکه ممکنه مرده باشه چندشم شد.دستمو خیس کردمو با نوک انگشتام آب ریختم روش... وای خدا... باورش برام سخت بود... چشماشو به سمت من برگردوند،انگار داشت به من نگاه میکرد...کمتر از یک ثانیه همینطوری خشکم زد و نفسم حبس شد، بعد سریع برداشتم و انداختمش تو تنگ،...چقدر لذت بخش بود دیدن شنا کردنش،انگار با نفس کشیدن اون نفس کشیدن برای منم راحت تر شده بود.

همیشه حس میکردم ماهی ها موجودات بی احساسی هستند ولی شاید بچگانه به نظر برسه اگه بگم تو اون لحظه تو نگاه اون ماهی احساس موج میزد...

 

شاد باشین و پیروز

در پناهش...

خانم گل

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:5 توسط خانم گل |

یادم باشد فردا ،حتما، ناز گل را بكشم...
حق به شب بو بدهم...
و نخندم دیگر، به تركهای دل هر گلدان...!!
و به انگشت، نخی خواهم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگی شیرین است!
زندگی باید كرد...
و بدانم كه شبی خواهم رفت...
و شبی هست كه نباشد، پس از آن فردایی

Home
Email
Night Skin