دلنوشته ای از خانم گل تقدیم به دوستانش
به نام دوست...
پدر رو کرد به دختر کوچولوش و گفت:از تیکه پارچه ها و خرت و پرت های به درد نخور یه مترسک برای مزرعه درست کن. پرنده ها دارن محصولاتمون رو خراب میکنن.دخترک قبول کرد و شروع کرد به درست کردن مترسک اونم با تکه پارچه های بی ارزش، با لباسهای کهنه و مندرسی که دیگه به درد کسی نمیخورد،ظاهرش مثل بقیه ی مترسک ها بود.یه ظاهر زشت و بیروح ،ولی با بقیه خیلی فرق داشت حداقل خود دختر اینو خوب میدونست.دخترک وقتی داشت مترسک رو درست میکرد، براش آروم آوازی رو که دوست داشت زمزمه میکرد،باهاش دردودل میکرد،ذره ذره احساسشو با سرانگشتهای ظریفش به پیکر ضمخت مترسک تزریق میکرد و لحظات تنهاییشو باهاش پر میکرد.پدر به دخترک می گفت لازم نیست اینقدر وقت صرفش کنی،همین که اون پرنده های لعنتی رواز مزرعه دور کنه کافیه.دختر اما تو دلش به این حرف پدرمیخندید.بالاخره مترسک آماده شد.دختر با لبخندی ملیح ، مترسکی که درست کرده بود رو برانداز کرد، پدر مترسک رو ازش گرفت و به مزرعه برد....
مترسک رو فرو کرد تو زمین ،"حالا ببینم کدومتون جرئت دارین به محصولات من دست درازی کنید".اینو گفت ، جای مترسک رو محکم کرد و رفت....
مترسک میدونست وظیفه ای به گردنشه،خوب میدونست برای چی خلق شده ولی حس میکرد یه جای کار میلنگه،چرا با دیدن پرنده های گرسنه دلش به حالشون میسوخت؟مگه نه اینکه باید از اونها متنفر باشه؟چرا وقتی اونها از زور گرسنگی به مزرعه نزدیک میشدن نمیتوست اونها رو بترسونه؟؟با خودش میگفت غذایی که این پرنده های بیچاره میخورن در برابر این همه محصول هیچه...
...
مرد با عصبانیت مترسک رو از زمین بیرون آورد و رو به دخترش کرد و گفت:این هم به دردمون نخورد.این همه وقت صرف درست کردن یه چیز بی مصرف کردی.آخه کی مترسکی رو دیده که پرنده ها رو شونه هاش بشینن؟ ..مترسک رو رو زمین انداخت و دور شد،دخترک مترسک رو برداشت خاکهاشو تکوند و همون لبخند نمکین همیشگی رو لباش نقش بست چون میدونست مترسک وظیفه شو به خوبی انجام داده.شاد و سرخوش از پله ها بالا رفت و مترسک رو روی بام خونه گذاشت سرشو نوازش کرد و گفت:جای تو این بالاست؛اینجا دوستات راحت تر میتونن بهت سر بزنن.چشمکی زد وگفت:خب تقصیر من بود که به جای تنفر به تو مهر و مهربونی رو یاددادم، با شیطنت ادامه داد:من اصلا معلم خوبی نیستم ،بعد شروع کرد به خندیدن،مترسک هم خندید...
فردا صبح؛ مرد از صدای پرنده ها بیدار شد با تعجب پرنده هایی رو دید که رو بام خونه جمع شده بودند و دور مترسک میچرخیدند...مزرعه اما خلوت بود و ساکت، بدون هیچ پرنده ای...

خانم گل
شاد باشین و پیروز
در پناهش...
اتاقهای خالی رو نگاه کردم.آخ که چه حس بدی بود...به دیوار دست کشیدم گرم بود مثل بدنی که هنوز توش زندگی جریان داره.هوا ابری بود و بارون نم نم شروع کرد به باریدن. ؛انگار همه خونه داشت گریه میکرد. ببار؛ببار تا سبک شی...خودخواهیه اگه فکر کنم بخاطر جدا شدن از من اینقدر فضاش غمزده و دلگیر شده بود؟؟...
این همه خاطره رو باید میذاشتم و میرفتم.خاطره هایی که از زمان بچگی تا الان آروم و آهسته روی تک تک آجر و خشت های دیوار ها جا خوش کرده بود.این خیلی بی انصافیه که آخرین لحظه فقط یاد خاطره های خوب می افتم اینجوری دل کندن سخت تر میشه...
سوار ماشین شدم،هنوز نگام به خونه قدیمیمون بود،چقدر مظلوم و بی دفاع منو نگاه میکرد .چاره ای نیست باید رفت. تو دلم گفتم:.خداحافظ گنجینه خاطرات کودکی من.خاطراتمو از یاد نبر. خداحافظ...
بارون شدیدتر شد...

التماس دعا
خانم گل