تبليغاتX
باران مسیحا

گفت:می فهمی چی داری میگی؟اصلا رو چه حسابی میخوای با خودت این کارو بکنی؟؟!

گفتم:رو چه حسابی این کار رو نکنم؟عیبش چیه؟

گفت:عیبش اینه که تو صاحب جسمتی،تمام و کمال.میخوای بذل و بخشش کنی که چی؟برای چی؟برای کی؟

گفتم:اینی که میگی عیب نیست ،سرار حُسنه.

گفت:می تونی تصور کنی بعد از مرگت، پیکرتو تیکه تیکه میکنن و هر تیکه شو میدهند به یکی؟؟

راست می گفت، تصورش سخت بود و دردناک...مکثی کردم و غمزده گفتم:بعد از مرگم این بدن دیگه به چه دردم میخوره؟برای چی باید تمام و کمال ببرمش زیر خاک وقتی باهاش میشه به چند نفر زندگی دوباره داد؟

گفت:ولی...

گفتم:نه حالا تو تصور کن.تصور کن دختر بچه ای رو که تمام امید و دلخوشی پدر و مادرشه، حاضرن از جون مایه بذارن تا دخترکشون رو همیشه شاد و سالم ببینن ،حالا همون دختر ضعیف و بیحال رو تخت بیمارستانه و منتظر اینه که یا بهش قلب یه آدمی رو که دیگه نمیتونه زنده بمونه رو پیوند بزنن یا ...تصور کن مرد جوونی رو که داره روزهای آخر عمرش رو با تماشای اشک های همسرش و با درد و رنج سپری میکنه تصور کن....

تصور اینها برای من خیلی سخت تره برای تو رو نمی دونم!

عاجز شده بود و کلافه، سعی کرد خونسردیشو حفظ کنه ،قیافه ی حق به جانبی گرفت و گفت:خب البته اینطوری حداقل میتونی بعد از مرگت بعضی از اعضای بدنت رو زنده نگه داری و از نابودیشون تا مدتی جلوگیری کنی

گفتم:نه! نمیذارم نیتمو خراب کنی، دوست ندارم بخاطر خودم این کارو بکنم، دوست دارم قلبم بتپه ولی تو بدن کس دیگه ای کسی که نمیشناسمش و حتی یه بارم ندیدمش.دوست دارم نیتم آسمونی باشه نه زمینی

حسابی عصبانی شدو رفت...

تنها مونده بودم ولی احساس تنهایی نمیکردم

رومو برگردوندم به طرف مانیتور و تو آدرس بار تایپ کردم:

http://www.iran-ehda.com

(این دفعه تو دعوای بین فرشته و شیطان درونش فرشته برنده شده بود...)

باشد که پاره ای از وجودم زندگی را به دیگری هدیه کند.

التماس دعا

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 0:25 توسط خانم گل |

یادم باشد فردا ،حتما، ناز گل را بكشم...
حق به شب بو بدهم...
و نخندم دیگر، به تركهای دل هر گلدان...!!
و به انگشت، نخی خواهم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگی شیرین است!
زندگی باید كرد...
و بدانم كه شبی خواهم رفت...
و شبی هست كه نباشد، پس از آن فردایی

Home
Email
Night Skin