تبليغاتX
باران مسیحا

به نام تو ای مهربانترین

ایکاش زبری پوست درختها رو نمی دیدیم و فقط لطافت برگهاشون رو ستایش میکردیم(خانم گل)

شاد باشین و پیروز

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 20:46 توسط خانم گل |

به نام دوست

یادم میاد وقتی هنوز خیلی کوچولو بودم خواهرم برام قصه می گفت ٬من با اشتیاق تموم چشم می دوختم به دهنش و قصه هاشو گوش میکردم ٬بعضی وقتها ازش می خواستم بارها و بارها قصه تکراری لوبیای سحر آمیز و سیندرلا رو برام تعریف کنه٬یادمه گهگاهی دست کوچولوی منو میذاشت رو کاغذ و با مداد دورش خط میکشید منم کلی ذوق میکردم وقتی عکس دست خودمو میدیدم....

و حالا بعد از گذشت این همه سال٬این منم که برای خواهر زاده کوچولوم قصه میگمو و عکس دستشو نقاشی میکنم ٬وقتی که در آغوشش می گیرم تمام محبتمو به پاش میریزم چون هنوز که هنوزه خاطره تمام اون محبت و عشقی که خواهرم به من داشت از ذهن و دل و روحم پاک نشده.

فکر میکنم هرعملی بازتابی داره ٬هر چی به این دنیا بدی نتیجه اش رو دیر یا زود پس میگیری.نمیدونم این ضرب المثل که میگه پول پول میاره درسته یا نه ولی حداقل الان  یقین دارم و با اطمینان میتونم بگم که : عشق عشق میاره ....

شاد باشین

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 15:0 توسط خانم گل |

یادم باشد فردا ،حتما، ناز گل را بكشم...
حق به شب بو بدهم...
و نخندم دیگر، به تركهای دل هر گلدان...!!
و به انگشت، نخی خواهم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگی شیرین است!
زندگی باید كرد...
و بدانم كه شبی خواهم رفت...
و شبی هست كه نباشد، پس از آن فردایی

Home
Email
Night Skin