تبليغاتX
باران مسیحا

دلنوشته های باران مسیحا در شب مبعث بهانه خلقت تقدیم به همه دوستانش

صدایی شنید, صدای لطیف و پر از مهر , می شنید که بهش میگفت بیدار شو , دیگه وقتشه چشماتو باز کنی.تو اون صدا چیزی بود که وادارش میکرد اطاعت کنه, خیلی آروم چشماش رو باز کرد , گیج و مبهوت به اطرافش نگاه کرد همه جا تاریک بود هرچه سعی کرد یادش بیاد کجاست جزء خاطرات مبهمی از گذشته چیزی دستگیرش نشد .یاد صدایی که شنیده بود افتاد,  خواست بپرسه شما کی هستین ولی خیلی زود منصرف شد چون به نظرش اومد خیلی وقته که صاحب این صدا رو میشناسه حتی حس میکرد از اعماق وجود دوستش داره. از صاحب صدا پرسید من کجام؟صدا گفت" تو توی پیله ای هستی که چند وقت پیش به دور خودت تنیدی, دوست نداری دنیای بیرون رو ببینی؟ "با خودش فکری کرد و به صاحب صدا گفت: یعنی دنیای بیرون از پیله ی من بزرگتره؟صدا گفت :خیلی بزرگتر

کنجکاو شده بود, بعد از مکثی گفت ولی من میترسم, میترسم تو دنیای بیرون تنها باشم , میترسم دنیای بیرون جای امنی برای من نباشه , میترسم از تو جدا شم, می ترسم ... صاحب صدا حرفشو قطع کرد و گفت : نترس پروانه ی من, من همیشه با تو خواهم بود

از شنیدن کلمه پروانه یکه خورد و با تعجب پرسید پروانه؟ صدای مهربان گفت: بله تو الان یک پروانه هستی یه پروانه با بالهای سبک و زیبا, حتی تو میتونی پرواز کنی.پروانه از شنیدن این جمله ها احساس شعف خاصی کرد به صاحب صدا گفت:اگه احتیاج به کمک داشتم چی؟ صدا گفت: من کمکت خواهم کرد,  همیشه با تو ام, در قلب تو,  در تمام سختی ها در کنارت خواهم بود در عوض تو هم من رو فراموش نکن و آنچه رو که بهت میگم انجام بده در اینصورت خطری متوجه تو نخواهد بود, پروانه کوچولو باخوشحالی گفت :عادلانه است , من قول میدم

صدا گفت:حالا سعی کن از پیله بیرون بری, پروانه کوچک شروع به تقلا و دست و پا زدن کرد تا اینکه پیله رو شکافت و با زحمت خود رو به بیرون انداخت.نور شدیدی چشمانش رو اذیت میکرد, چند بار پلکهایش رو به هم زد تا بالاخره تونست اطراف رو ببینه همه جا سبز بود و پر از گل و گیاه...

پروانه ی قصه ما قدم به دنیای پر از خوبی و بدی گذاشته بود

روزها میگذشت ...

پروانه به زندگی در دنیای بیرون عادت کرده بود دیگه تصور زندگی بدون دوستانش , شهد گل, نور خورشید و ... براش سخت بود.یه روز پروانه کوچولو بغضی تو گلوش حس میکرد دیگه چشیدن شهد گل خوشحالش نمیکرد دیگه صحبت و بازی با دوستاش غمها رو از یادش نمیبرد, دوستاش وقتی ناراحتیشو می دیدن سعی میکردن بهش کمک کنن , یکی از دوستاش بهش خوردن بعضی چیزها رو توصیه میکرد, یکی دیگه براش از نسیم فرح بخش میگفت اما پروانه آه میکشید چون خوب میدونست که دردش جسمی نیست.

با خودش فکر میکرد یاد گذشته افتاد یاد وقتهایی که تو سختیها و خطرات همون صدای مهربون که همیشه از اعماق وجود حسش میکردبه دادش میرسید, قلبش به درد اومد وقتی به یادش اومد که چند بار صدا خواست بهش اخطار بده ولی بالجاجت خاصی دستهاش رو تو گوشش فرو میبرد تا صدا رو نشنوه, خجالت زده شد وقتی یادش اومد بار دیگه باز وقتی از اون صدا یا بهتر بگم حس عجیب کمک میخواست باز بی منت به کمکش میومد.

یاد خونه قدیمیش افتاد, جایی که ازش اومده بود, دلواپس شد , با خودش فکر کرد الان خونه ام در چه حالیه؟ نکنه لونه حشرات موذی شده باشه, نکنه دیگه مثل قبل امن نباشه, یه حس درونی بهش می گفت که یه روزی باید دوباره به اون خونه بر گرده و همین دلهره اش رو بیشتر میکرد با ندامت گفت:من میتونستم بیشتر به اون خونه برسم, میتونستم  اون خونه رو با گلهای قشنگ و معطر تزئین کنم ولی حالا...

همینطور که داشت به گذشته فکر میکرد یک دفعه چیزی یادش اومد:یک قول

قولی که به عزیزترین کسی که داشت داده بود, غم عجیبی تو دلش حس کرد با خودش گفت: تو قول داده بودی هیچ وقت فراموشش نکنی , تو قول داده بودی از دستوراتش اطاعت کنی , چرا قولت رو فراموش کردی؟ تو قول داده بودی!!! خنده تلخی کرد و گفت تو خوش قول نبودی ولی اون ... اون به قولش وفا دار بود حتی بیش از قراری که با هم گذاشته بودیم , اون به قولش عمل کرد حتی وقتی تو به قولت عمل نکردی.

احساس دلتنگی میکرد چقدر دلش برای خونه قدیمیش تنگ شده بود از همه بدتر دلش برای اون صدا تنگ شده بود صدایی که وقتی میشنید احساس دلگرمی و قدرت میکرد , دلتنگیش بیشتر میشد وقتی یادش میافتاد که چند وقتیه اون صدا رو نشنیده هرچند هنوزم تو اعماق قلبش وجودش رو حس میکرد.

گرمی قطره های اشک رو رو گونه هاش حس میکرد تا اینکه شنید صدایی میگه :این اشکها خیلی ارزشمنداندهمون صدا بودهمون صدای نرم و پر از مهرگریه اش شدیدتر شد نمیدونست باید خوشحال باشه یا شرمزده.بین هق هق هاش گفت:من شرمنده ام تو به قولت عمل کردی ولی من ...صدا گفت من همیشه در کنارت خواهم بود, همیشه و همیشه

پروانه با دلتنگی گفت میخوام برگردم به خونه قدیمی ام ولی میترسم صدا گفت:هنوز برای این کار زوده, هنوز کارهای زیادی داری که باید تو این دنیا انجام بدی, باید کارهای نکرده رو تموم کنی

پروانه حس میکرد هنوز امیدی وجود داره, هنوز میتونه خونه قدیمیشو آباد کنه , هنوز میتونه سعی کنه به قولش عمل کنه امیدش بیشتر شد وقتی یادش افتاد یه حامی عادل و مهربان و خوش قول داره.

شما هم برای پروانه کوچولوی قصه ما دعا کنین, دعا کنین که بازم قولی رو که داده بود فراموش نکنه, دعا کنین دوست خوبی برای دوستاش باشه و قدر چیزهایی رو که داره بدونه, دعا کنین همیشه به یاد خونه قدیمیش بمونه یه کلام

التماس دعا

خانم گل

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 20:54 توسط خانم گل |

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
 
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

استاد زیاد مطمئن نبود.  پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.


نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11:29 توسط خانم گل |

سلام

یه کم قبل تر این جمله رو همش تو ذهنم تکرار میکردم :فرق زیادی هست بین کسانی که با شنیدن صدای کلاغ میگن خوش خبر باشی و کسانی که میگن چه صدای زشتی داره این پرنده شوم.درست یادم نیست  چی شد که این جمله رو تو ذهن خودم ساختم ولی یادمه ذهنمو به خودش مشغول کرده بود ، خیلی دوست دارم منم جزء دسته اول باشم ولی همیشه شدنی نیست، کار ساده ای نیست بتونی به غمها عادت کنی و با سختیها کنار بیای ،شایدم یه کوچولو سخت باشه دیدن نیمه پر لیوان.

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 10:51 توسط خانم گل |

سلام

سه شنبه بعد از ظهر با یه سری از بچه ها از طرف سایت تبیان برای زیارت به سمت جمکران و قم راه افتادیم سفر عجیبی بود هم میشه گفت خوب بود هم ناراحت کننده

خوب بابت اینکه دوستانی  که دلم براشون تنگ شده بود رو بعد از مدت ها دیدم بد از این لحاظ که نمیدونم چرا  نتونستم اون حسی رو که باید پیدا کنم ،خیلی دوست داشتم یه کم از ته دل راز و نیاز کنم و روحم جلا پیدا کنه ولی نمیدونم چرا نشد شاید بخاطر شلوغی محیط بود،تمام مدت از این ناراحت بودم که فرصتی که ممکنه حالا حالا ها  پیش نیاد رو به همین راحتی دارم از دست میدم بدون اینکه درست ازش استفاده کرده باشم به هر حال فقط باید به یه کم آرامشی که بهم دست داد قناعت میکردم .وقتی تو حرم حضرت معصومه(س) میدیم خانمهایی رو که از ته دل گریه میکنن تعجب میکردم که چرا پس من بغضم نمیترکه؟ چرا نمیتونم راحت درد دل کنم؟ راستش یه کم هم بهشون غبطه میخوردم.شاید روحم دیگه مثل قبل شفاف نیست ، شاید جریان زندگی منو تو خودش غرق کرده ،شاید....

ولی خب لحظه های خوبش هم کم نبود وقتی تو اتوبوس با دوستان خوبم از هر دری حرف میزدیم وقتی گاه گاهی شیطنت میکردیم و با هم میخندیدیم وقتی بچه ها مشغول آب بازی بودن و من اون لحظه تمام دغدغه ام این بود که یه کاری نکنم تا بچه ها که منتظر کوچکترین فرصت بودن منم خیس کنن برای همین مظلوم تر از همیشه یه گوشه مینشستم و صدام هم در نمیومد تا منو یادشون نیاد ، که البته ظاهرا بی نتیجه بود.

در کل خوشحالم از اینکه به این سفر هر چند کوتاه رفتم چون خیلی چیزها یادم اومد تازه برای دوستانی که سفارش کرده بودن هم دعا کردم البته اگر دعام مورد قبول واقع بشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:26 توسط خانم گل |

یادم باشد فردا ،حتما، ناز گل را بكشم...
حق به شب بو بدهم...
و نخندم دیگر، به تركهای دل هر گلدان...!!
و به انگشت، نخی خواهم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگی شیرین است!
زندگی باید كرد...
و بدانم كه شبی خواهم رفت...
و شبی هست كه نباشد، پس از آن فردایی

Home
Email
Night Skin