تبليغاتX
باران مسیحا
بیا بازی کنیم!!!
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387

به نامش...

ب.ن:راستش به این زودی ها نمیخواستم باران مسیحا رو بروز کنم...یه کم سردرگمم...خسته ام...برای همین متن هایی که اخیرا" مینویسم به دل خودم نمیشینه...قصدم این بود که استراحت بدم ، هم به باران مسیحا هم به ذهن و روح خودم تا با انرژی بیشتری بر گردم ولی...ولی خب وقتی دوست عزیزی مثل نگین خوبم من رو به بازی دعوت میکنه نمیتونم جواب رد بهش بدم...

نگین عزیز از من خواسته که بهترین پستم رو به نمایش بذارم...

نگین گاهی کارهای سخت سخت از آدم میخواد...انتخاب یکی از نوشته هام برام خیلی سخت بود  خیلی از اونها برام حکم خاطره رو دارن برای همین کلی برام عزیزن ولی خب یکی از بهترین هاشون به نظرم داستان "من مانده ام تنهای تنها..."بود،.میگم بهترین برای اینکه من این پستو با تمام احساسم نوشتم ...با نوشتن این داستان احساس های قشنگی رو تجربه کردم...

اگر نظری در مورد پست داشتین خوشحال میشم بدونم

پ.ن۱:اون "ب.ن" یعنی بالانوشت

پ.ن۲:حالا نمیشه من دو تا پست انتخاب کنم؟حتی تو"پ.ن" هم نمیتونم یکی دیگه انتخاب کنم؟آخه چرا قانون بازی اینجوریه؟اصلا کی این قانونو گذاشته؟اصلا کی گفته ما باید از این قانون پیروی کنیم؟پس کو حقوق بشر؟پس کو عمل به وعده وعیدها؟پس نتیجه ی انتخابات چی شد ؟(جو انتخابات یک لحظه منو گرفت)

پ.ن۳:متن پست انتخاب شده رو در وبلاگ قرار ندادم چون مدت زیادی از ثبتش نمیگذره...پس کسانی که میخوان میتونن با کلیک کردن روی لینک متن رو مطالعه کنن

پ.ن۳:ظاهرا من هم باید چند نفری رو انتخاب کنم برای ادامه ی این بازی...خب من از دوستان خوبم:

همرنگ آب،بشنو از نی و شانه ای برای گریستن دعوت میکنم اگر مایل بودن این بازی رو ادامه بدن...باز هم تاکید میکنم اگر مایل بودن...(اگر هم نبودن که حسابشون با کرام الکاتبینه...واگذارشون میکنم به خدا )

خانم گل

در پناهش...

---

بعد از تحریر: احتراز یا اعتراض!؟ گرامی هم به بازی دعوت میشن.


نوشته شده توسط خانم گل در 13:11 | | لینک به این مطلب
گل آفتابگردون هر روز به انتظار دیدن یاره...
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

به نامش...

 

سکانس اول:

چشمانم را باز میکنم ...بالای سرم ایستاده ای...نگاه پرسشگرم را به تو می دوزم...نگاهی به این مهربانی در کسی سراغ نداشتم...لبخندت بر جانم نقش می بندد...به همین زودی حضور گرمت برایم عادت می شود...تاب ندیدنت را ندارم...نگاهم اسیر تو شده...او را با خود به هر سو میکشی

...

سکانس دوم:

آهسته و بی صدا از من دور می شوی...با خود می گویم: به دنبالت خواهم آمد...پاهایم حرکت نمی کند...ایستاده ام و دور شدنت را ناباورانه تماشا میکنم...افسوس می ماند و ترس ِ دیگر ندیدنت...بمان خوبم...بمان...با نگاه نگرانم همه جا را به دنبال نشانه ای از تو زیر و رو می کنم...محو می شوی...می روی...........رفتی...

...

سکانس سوم:

دنیایم سیاه شد...بی تو،غیر تو...دیگر هیچ چیز را نمی بینم...ظلمت است و غم...بغض گلویم را می خراشد...خاطره ی لحظه های بودنت رهایم نمی کند...در پیله ی تنهائیم فرو می روم...چشمانم را می بندم...خاطراتت را با خود تکرار می کنم...تنها یادگار توست...گرمی دستانت را بر روی شانه هایم حس میکنم...سرم را بالا می گیرم...بالای سرم ایستاده ای...نگاه پرسشگرم را به تو می دوزم...باز همان نگاه مهربان...

آمدی؟...سلام میگوئی و صبح بخیر...می شکفم و در جوابت می گویم...سلام آفتاب...

 

 

---

 

گل آفتابگردون هر روز به انتظار دیدن یاره...

 

خانم گل

در پناهش...

 

---

پ.ن1:قبل از هر چیز...به پریسای خوبم...(یکی از عزیزترین کسانی که دارم)...فارغ التحصیلیش رو تبریک میگم...پریسا جان کاش میدونستی وقتی متوجه شدم پایان نامه ات رو با بالاترین نمره دفاع کردی چقدر بهت افتخار کردم...مرسی ...مرسی

 

پ.ن.۲:نمیخواستم به همین زودی بروز کنم ولی خب مناسبتی بهتر از این پیدا نکردم(رجوع شود به پ.ن۱)

 

پ.ن۳:برای گوش دادن به موسیقی که بهش لینک شده باید روی اسم "گل آفتابگردون" تو کادر کلیک کنید

پ.ن۴:آهنگ های درخواستی هم میذاریم...بدو بیا اینور بازار...منتها فقط آهنگ های مجاز...از قرار دادن آهنگ های ......به شدت معذوریم...حتی شما دوست عزیز...گفتم نه لطفا دیگه اصرار نکنین...

 

پ.ن۵: اعتیاد به "پی نوشت" نویسی بد دردیه..خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه....بلند بگو آمین 

پ.ن۶:از مقایسه این پست با پست قبلی یه نکته ی مهم دستگیرمون میشه کی میدونه؟..نکته اینه که تعداد "پ.ن" ها کم شده...این یعنی کم کم داره این عادت ترک میشه....دست قشنگه رو بزنین به افتخارش

 


نوشته شده توسط خانم گل در 22:27 | | لینک به این مطلب
دوستی...
شنبه هفدهم فروردین 1387

به نامش...

دوستی ...

پ.ن ۱:اینبار تصمیم گرفتم باران مسیحا رو با یکی از نقاشیهای خودم بروز کنم...گاهی شکلهایی میاد تو ذهنمو من هم رو برگه پیاده شون میکنم...امیدوارم نقاشیم به بدی نویسندگیم نباشه...یا بالعکس

پ.ن۲:یه تشکر ویژه از دوست ارجمندم ،جناب آقای ابطحی که زحمت کشیدن و این طرح رو برای قرار دادن تو وبلاگ آماده کردند

پ.ن۳: شقایق صحرائی عزیزم امیدوارم از پست این دفعه خوشت بیاد...اگه غیر این بود به بزرگواری خودت ببخش

پ.ن۴:دوستان همگی بسیج بشین و برام اسپند دود کنین...کوتاهی کنین دودش تو چشم خودتون میره...نگین نگفتین...

پ.ن۵:بعید میدونم بعد از این متنی به تصویر اضافه بشه

پ.ن۶:این نقاشی یه نکته ی انحرافی داره...کی میتونه بگه؟...شما، پاشو بگو....شما نه...شما...کناریش...بله خود شما ...بگو

پ.ن۷:تو نقاشی به هیچ وجه از پرگار یا خطکش استفاده نشده ...دایره ها هم با دست کشیده شده...محمدیاش صلوات...دیگه اسپند لازم شد

پ.ن۸:چقدر پ.ن...باغت آباد انگوری...قابل توجه دوستانی که با پ.ن های ما لج اند(دوستان اگه دستتون بند نیست برای پ.ن هامون هم اسپند دود کنین)

در پناهش...


نوشته شده توسط خانم گل در 20:28 | | لینک به این مطلب
من به تو نه نمی گم!!!
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386

به نامش

 

 از اتوبوس پیاده شد،چند قدمی راه رفت تا رسید جلوی ساختمون…چشماشو دوخت به تابلوی ساختمون که روش نوشته شده بود"مهد کودک"،با کلافگی شروع کرد لعن و نفرین کردن تو دلش به جونِ مدیر بی انصاف که یه روز مرخصی رو هم ازش دریغ کرده بود.با بی انگیزگی قدم توی ساختمون گذاشت

*سلام پری خانم

این صدای با لهجه رو میشناخت برگشت و جواب سلام پیرمرد نگهبان رو داد و وارد اتاق شد

آهی کشید…یه روز کاریه مزخرف دیگه…

مادرها یکی یکی بچه هاشونو بهش تحویل میدادن و بعد از کلی سفارش می رفتن اونم در حالیکه حواسش جای دیگه بود ونصفی از حرفاشونو نمیشنید لبخند زورکی تحولیشون می داد و به علامت مثبت سرتکون می داد…

چند دقیقه بعد…

- هیس…آروم،مونا… جیغ نزن…سرم رفت...سپهر نزنش...با هم آروم بازی کنین...چرا مثل خروس جنگی میپرین به هم...بده به من ببینم اینو....مگه خوردنیه؟...میپره تو گلوت ،خفه میشی بچه!!!...

 

بین 9-10 تا بچه وایستاده بود و مواظب بود بلایی سر هیچ کدومشون نیاد...حس کرد یکی پاچه ی شلوارشو تکون میده،به پایین نگاه کرد،یه جفت چشم کوچولو رو دید که زل زده بود بهش: خاله ...بَدَل

 

- نه سارا،خاله امروز حوصله نداره،نمیتونه بغلت کنه...برو اون ور بازی کن

* بَدَل خاله

- همینی که گفتم

پاشو از دستهای کوچولوی سارا بیرون کشید و به طرفی رفت... یهو صدای جیغ و گریه ی یکی از بچه ها بلند شد،دوید طرف دو تا بچه ای که یکیشون مات و مبهوت داشت نگاه می کرد و اون یکی هق هق گریه میکرد...شونه های بچه رو گرفت و محکم تکون داد و با عصبانیت گفت:

مگه بهت نگفتم دیگه گازش نگیر؟...هان؟...بچه ی بدی شدی سپهر؟آره؟... بچه چونه اش شروع کرد به لرزیدن و اشک تو چشماش جمع شد و بغضش ترکید...از صدای این دو تا بچه،بچه های دیگه هم که ترسیده بودن یکی یکی زدن زیر گریه...هول برش داشت...سعی کرد ساکتشون کنه ولی فایده ای نداشت...فکری به ذهنش رسید و بلند گفت: خب ..ساکت باشین تا یه قصه ی قشنگ براتون بگم...بچه ها که عاشق قصه بودن ساکت شدند...بچه ها رو جمع کرد جلوی خودش و شروع کرد به فکر کردن که چه قصه ای سرهم کنه؟فکرش درست کار نمیکرد فقط همینو میدونست که تو شرایطی نبود که قصه ی شاد و شنگول به هم ببافه پس اینطور شروع کرد:

یکی بود یکی نبود...زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود یه دختر کوچولویی بود که اسمش پری بود...پری یه روز هوس آبنبات کرد،رفت پیش مامانش و گفت:  (لحن صداشو بچه گونه کرد و ادامه داد)  : مامان،مامان،من آبنبات میخوام...مامان گفت: پری کوچولو،کوچول موچولو شما یه دندونت خرابه و نمیتونی آبنبات بخوری،پری کلی غصه خورد و هی گفت: من میخوام،من میخوام....هیس آرش...اینقدر وول نخور...مگه نمیخوای قصه بگم؟آروم بشین گوش کن دیگه.... کجا بودم؟ آها...بعد مامان گفت: یادته اون روزا که هی میگفتم شیرینی نخور،گوش ندادی؟یادته هی گفتی:نه!!!باز خوردی؟دیدی دندونت خراب شد؟الانم اگه بخوری بدتر میشه...ولی پری گوشش بدهکار نبود...(به اینجای داستان که رسید مکثی کرد..انگار به چیزی فکر میکرد...ساکت شد...چند ثانیه گذشت و با دیدن چشمهای مشتاق بچه ها که منتظر ادامه ی داستان بودن به خودش اومد و ادامه داد ) :

پری وقتی مامانش حواسش نبود رفت و یه آبنبات دیگه خورد و بعد دندونش شروع کرد به درد کردن...پری زد زیر گریه....خیلی گریه کرد...مامانش اومد و گفت: بازم آبنبات خوردی؟ نگفتم نخور؟دیدی دخترم؟من که بدِ تو رو نمیخوام ولی تو گوش ندادی... ( به قیافه ی بچه ها با دقت نگاه کرد،دید از خطوط چهره شون غم می باره،ظاهرا حس همذات پنداری عجیبی با پری پیدا کرده بودن...از خودش بدش اومد،پیش خودش گفت: تجربه ی غم براشون خیلی زوده...لحن شادتری به خودش گرفت و ادامه داد) : بعدش مامانش یه دوا داد به پری و پری حالش خوبِ خوب شد و به مامانش گفت: دیگه بهت نه نمیگم،هر چی تو بخوای و قول داد هر چی مامانش میگه گوش کنه و مامانشم براش یه عروسک خوشگل خرید( لبخندی زد و ادامه داد)  : آخه مامانش خیلی مهربونه. قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید...(دستاشو محکم به هم زد و گفت ) : حالا برین بازی کنین...بچه ها با انرژی بیشتر از قبل پا شدن و شروع کردن به شیطنت...نفس عمیقی کشید،سرشو بالا کرد و به سقف نگاه کرد،چشماشو بست و سعی کرد آسمونو تصوّر کنه...به آرومی و با لبخند گفت: دیگه بهت نه نمیگم،هر چی تو بخوای...هر چی به صلاحه....

صداش تو همهمه ی جیغ و خنده و شادی بچه ها گم شد ولی به ملکوت رسید...

 

در پناهش...

خانم گل

 

پ.ن۱:خیلی با خودم در گیر بودم این متن به درد بروز کردن میخوره یا نه؟...ولی خب در هر حال بروز کردم 

پ.ن۲:عنوان رو ریتمیک نخونین لطفا...اینجا یه محیط فرهنگیه

پ.ن۳:احتمالا بعدا به این متن تصویر اضافه خواهد شد....نگین نگفتین...دوستان لطفا بل نگیرن

پ.ن۴:خداحافظ تا سال جدید...سال نو مبارک 

پ.ن۵:ندارد

 

 

 

 


نوشته شده توسط خانم گل در 15:1 | | لینک به این مطلب
پروانه های خیالم...نگویید اخبار دلم را...از ذهنم چه خبر؟
پنجشنبه دوم اسفند 1386

به نامش...

می گویند "قوه ی تخیّل"...من میگویم "پروانه های خیال".پروانه های خیالم در قفس سرم زندانی اند..پیکر نحیف خود را به در و دیوار میزنند تا راهی برای رهایی...روزنه ای برای نور...نفس...پیدا کنند...آزادشان میکنم...

 

 

سبکبال بر آسمان ذهنم پرواز میکنند...با شیطنت به همه جا سرک میکشند...به خاطره ها،دیده ها،شنیده ها،باور ها و اعتقاداتم...گاهی در این عبور از پرده های ذهن،غباری از غم و دلتنگی بر بالهایشان مینشیند...قدرت پرواز را از دست میدهند...برکنجی غریبانه مینشینند و با خود تکرارشان میکنند تا من بنویسم تا سبک شوند برای پروازی دوباره...میگویند "سوژه"...من میگویم "بهانه های کوچک برای شروع یک دلنوشته"...گاهی لحظه ی شادی میجویند...سرخوش به سمتش پرواز میکنند...بر کنجی با شادی مینشینند...با خود تکرارشان میکنند تا من بنویسم...تا جاودان کنند آن لحظه را...تا از دست دیو فراموشی برهانندش....

 

...

 

گاهی....گاهی به آسمان دلم سر میزنند..سکوت میکنند...حس غریبی است...مثل حس پرواز درشب...در سکوت...زیر نور مهتاب...احساس خلا میکنند...وقت بازگشت است...به سویم بر میگردند...ولی... وقت واگویه ی دل ،مجالشان نمی دهم برای سخن گفتن...برای بیان احساسشان....برای صحبت از یک تجربه....برای فاش کردن راز دل.... انگشتانم را بر لبهایشان میگذارم...

پروانه های خیالم،از منطق بیزارند...احساس را میپرستند...بغضشان در گلوست... چشمانم را از نگاه های معنی دارشان بر میدارم...بیرحمانه زندانی شان میکنم.... ..پیکر نحیف خود را به در و دیوار میزنند تا راهی برای رهایی...روزنه ای برای نور...نفس...پیدا کنند...آزادشان نمیکنم...

 

 

خانم گل

پ.ن: ندارد

در پناهش...


نوشته شده توسط خانم گل در 21:12 | | لینک به این مطلب
وایسا دنیا من میخوام پیاده شم...
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386

به نامش...

 

خسته و بی رمق رسید به پله ها،به سمت پله برقی قدم برداشت ولی لحظه ای بعد منصرف شد...عجله ای برای رسیدن نداشت...با قدمهای آهسته و سنگین پله ها رو به آخر رسوند، به صندلی ها که رسید توان ایستادن نداشت،خودش رو روی یکی از صندلی ها انداخت و زل زد به روبرو...حرکت مردم رو نمی دید...صداهای مردم رو نمی شنید...فقط به حرفهایی که تو مغزش رد و بدل میشد و سرگیجه اش رو بیشتر میکرد ، گوش میداد...

 

- به آخرش فکر کن،همه چیز تمومه،خیلی ساده اس

 

*سرنوشت تو این نیست،چرا میخوای با دستهای خودت خرابش کنی

 

-  شجاع باش،به سکون فکر کن،همه چیز متوقف میشه،ترس...غم...درد...استرس...خسته نشدی از همه ی اینا؟

 

*خودتو بسپر بهش...معجزه ی قدرتشو میبینی...بهش اعتماد کن...فقط خودتو تو دستاش رها کن

 

- بذار همه بفهمن چقدر زجرمیکشی و دم بر نمیاری،بذار همه به خاطر خودخواهی هاشون یه عمرعذاب وجدان داشته باشند

 

*صبر داشته باش...خدا با صابران است...این پایان کار نیست...بترس از عاقبتش

 

- کدوم آخرت؟کدوم دنیای دیگه؟اینها همش یه بازیه...یه بازی..چیزی که می مونه آرامش و سکوت مطلقه

 

*داره نگات میکنه...مایوسش نکن...از تو انتظار بیشتری داره...بذار بهت افتخار کنه...بذار کمکت کنه

 

- یه لحظه بیشتر طول نمیکشه..اصلا دردی حس نمیکنی...بعد همه چی تمومه...

 

* ازش بخواه ...بهش اعتماد کن..داره صدات میکنه...بنده ی کوچک بهش اعتماد کن...

 

- آماده باش،تا آرامش چیزی نمونده...بلند شو،این زندگیه توئه...توقع کمک نداشته باش...خودت تمومش کن

 

صدای قطار رو شنید ..ضربان قلبش تندتر و تندتر میشد..حس کرد چیزی درونش فرو ریخت....

 

- شجاع باش..به هیچی فکر نکن

 

*بهش اعتماد کن...

 

 

به سختی بلند شد و چند قدمی جلو رفت....

چند دقیقه بعد...

 

 

بین ازدحام جمعیت دنبال چیزی میگشت...پیکر بی جان و خون آلودش رو دید که روی ریل قطار افتاده..زنی مدام جیغ میکشید و گریه میکرد..جمعیت هر لحظه بیشتر میشد..چند تا مرد بیسیم به دست دوان دوان نزدیک میشدند...کسی با هیجان تکرار میکرد:من فقط دیدم پرید جلوی قطار،خیلی سریع اتفاق افتاد...شنید که کسی میگفت:بیچاره،جوون بود...

 

احساس بدی داشت...یادش اومد که خیلی درد داشت...خیلی.....یک بار دیگه به خودش نگاه کرد...دلش برای خودش میسوخت...حسرت تمام وجودش رو گرفت..حس کرد چیزی جا گذاشته...ترس برش داشت...میخواست با تمام وجود به زندگی چنگ بزنه...جاش اونجا نبود...دوست داشت برای لحظه ای  فقط لحظه ای به زندگی بر گرده..حس میکرد کسی یا چیزی بهش نزدیک میشه...کلی کار نا تموم داشت...میترسید...میترسید...به حال تک تک مردم حسرت میخورد...بهشون التماس میکرد کمکش کنن...داد میزد...کسی متوجه حضورش نبود...کسی صداش رو نمیشنید...کسی حرکتش رو نمیدید....چقدر غریب بود و تنها...بغض راه گلوشو بسته بود...فرصت میخواست...فقط یه فرصت دیگه...خدا یه فرصت دیگه...فقط این بار...خدایا

 

...

 

کسی بهش تنه زد..به خودش اومد..دور و برش رو نگاه کرد...همه چیز عادی بود..مردم رو می دید که با عجله میخوان سوار قطار بشن...ایستاده بود و با حیرت به قطار زل زده بود..به هق هق افتاد...مردم با تعجب برمیگشتن و نگاهش میکردن...نگاه های مردم رو نمی دید...صداهای مردم  رو نمیشنید...فقط خدا رو شکر میکرد..راه برگشت رو در پیش گرفت..این بار با پله برقی...فرصت خیلی کم بود...شنید کسی در گوشش زمزمه میکرد: خدا با صابران است....

 

تقدیم به خودِ خدا...

در پناهش...

خانم گل


نوشته شده توسط خانم گل در 11:35 | | لینک به این مطلب
باران که می بارد تو در راهی…
دوشنبه هشتم بهمن 1386

به نامش...

وقتی رفتی آسمان بغض داشت …عاشق بارانم،با این همه به ابرها اخم کردم…آخر گریه، پشت سر مسافر شگون ندارد،و حالا…حالا هم باران می بارد…از پشت شیشه ی بخار گرفته چیزی نمی بینم جز خطوطی مبهم….مرا با بی رحمی از دیدن آمدنت محروم می کند و تردیدم را بیشتر…پس با نوک انگشتانم شکلکی خندان بر تن شیشه میکشم…در چشمانش خیال تو را میبینم...من هم با شکلک میخندم و با خود می گویم: می آیی…لحظه ای بعد،چیزی درونم به من نهیب میزند،شکلک غمگینی میکشم: نمی آیی…شک به بازی ام گرفته…می آیی؟نمی آیی؟می آیی؟...نمی آیی؟…شکلکی غمگین…اگر بیایی و نباشم؟!...شکلک غمگینی دیگر…تصورّش هولناک است و غیر قابل تحمّل…چشمانم را می بندم و بر روی شیشه "ها" میکنم…صورتکها از بین میروند….باز هم شیشه ی بخار گرفتهانتظار را به باورِ نیامدنت ترجیح میدهم

 

خانم گل

 

 

 

تقدیم به پیشگاه غایبِ همیشه حاضر

 

پ.ن.۱: اول متن رو بخونید بعد عنوانش رو...

پ.ن.۲: یه جمله ی فی البداهه از طرف من برای شما:وقتی تو زندگی حس کردی زیر پات خالی شد بدون خدا میخواد محکمتر دستشو بگیری تا بکشدت بالا...

پ.ن.۳: ندارد...

التماس دعا


نوشته شده توسط خانم گل در 22:50 | | لینک به این مطلب
جبر یا اختیار؟…جبر،جبر،جبر
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386

به نامش...

 

چشماشو بسته بود،باانگشتاش شقیقه اش رو مالش می داد…چشماشو باز کرد،رو کرد بهش و گفت:

 

- نمیتونی یه کم مهربونتر باشی؟!...نمیتونی یه کم بیشتر با من راه بیای؟…چرا اینقدر سرد و بیروحی؟…چرا اینقدر خشن؟!...خسته نشدی از این همه بی احساسی،این همه خشکی؟…دلم برای خودم میسوزه،چرا باید وقتمو صرف تو کنم؟چرا تحملّت میکنم؟.اصلا چرا مجبورم تحملّت کنم؟….چرا لحظاتی رو که با تو می گذرونم،پر استرس ترین و غمگین ترین لحظات زندگیمه؟!...یه کم از اون یاد بگیر…چرا نمیتونی مثل اون آرومم کنی؟…چرا نمیتونی مثل اون سنگ صبورم باشی؟…وقتهائی که آزرده ام اونه که میتونه رو زخمهای روحم مرهم بذاره…آخه چرا مثل اون نیستی؟….لعنت به…مکثی کرد،پوزخندی زد و گفت:

- چی دارم میگم؟خب بخاطر حماقت خودمه…این منم که تورو انتخاب کردم…انتخاب؟!...راستی واقعا انتخابت کردم یا مجبور بودم…هر چند،دیگه مهم نیست…مهم اینه که تو شدی کابوس شبهای من و خواب راحت رو از چشمام گرفتی…

ای کاش دغدغه ام نبودی،ای کاش دوستت داشتم،ای کاش فقط یه کم مثل اون دوستت داشتم…

آخه بی انصاف مگه آدم چقدر زنده اس؟!...

آهی کشید،کتاب "جبر"  رو به کناری پرت کرد و نگاه حسرت بارش رو به طرحهای سیاه قلمی که مدتها قبل کشیده بود،دوخت…

خانم گل

پ.ن.۱:گفته بودم شاید حالا حالا ها باران مسیحا رو بروز نکنم.با عرض شرمندگی، فکر میکنم همچنان مجبورین نوشته هامو تحمل کنین...به چی دارین میخندین؟!...خب من که برای ننوشتنم زمان تعیین نکرده بودم(ظاهرا جناب طالب یار درست میگفتن)

پ.ن.۲:بنا به پیشنهاد جناب "راوی" متن این بار کم حجم تر شد.

پ.ن.۳:ندارد...میتونین همون دو تای قبلی رو مرور کنید تا ملکه ی ذهنتون بشه

پ.ن.۴:التماس دعا و خدانگهدار


نوشته شده توسط خانم گل در 14:42 | | لینک به این مطلب
من مانده ام تنهای تنها...
دوشنبه دوازدهم آذر 1386

به نامش...

 

گیج بودم،حس میکردم تو سرم چیزی نیست...زمان و مکانو گم کرده بودم...کلافگی داشت کلافه ام می کرد...رفتم  به سمت اتاقِ خودم وخواهرم ، در باز بود با این حال در زدم و وارد شدم...دیدمش...."نشسته بود رو زمین و تکیه داده بود به دیوار...تو خودش مچاله شده بود و به یه نقطه رو دیوار روبرو خیره شده بود"

- سلام

جوابی نداد ،کوچکترین عکس العملی نشون نداد

- وا سلام دادما!!!

باز هم سکوت...

- چی شده؟...ناراحتی؟..چرا اینو پوشیدی؟...ده دفعه گفتم این رنگ اصلا بهت نمیاد

صدایی نشنیدم

- دارم با تو حرف میزنما

...

شقایق با یه لیوان آب قند وارد شد درحالیکه با قاشق آب قند رو هم میزد گفت:اینو بخور،اینجوری داغون میشی....نریز تو خودت

گفتم: - چش شده؟

شقایق آروم طوری که انگار با خودش حرف میزد گفت:نیگا داره خودشو از بین میبره.

- آخه چش شد یه دفعه؟بی خودی؟!خب ببریمش دکتر

شقایق رو کرد به پریسا و گفت:بیا و برو پیش اون دکتری که برات وقت گرفتم

اما اون ساکت بود و آروم...از صورتش هیچ احساسی رو نمیشد حدس زد...نه ترس..نه غم...نه شادی...نه...

ردِّ نگاهش رو گرفتم ...رسیدم به عکس خودم روی دیوار

خندیدم و گفتم:ایول بابا،خب محو جمالاتِ ما شده.پس بگو چرا پلک نمیزنه

از سکوت سنگین اتاق متوجه شدم شوخیِ بیجایی کردم...خنده، وصله ی ناجوری برای اون فضای غمزده به حساب می اومد

شقایق:با غصه خوردن چیزی درست نمیشه،مرگ حقّه،همه ی ما میمیریم...من،تو....همه...

تعجب کردم،پرسیدم: کی مرده؟

شقایق آهی کشید

گفتم:ای بابا میگم کی مرده؟

شقایق لیوان آبقند رو رو زمین گذاشت،لحن آرومتری به خودش گرفت و با دلسوزی گفت: میدونم برات عزیز بود،میدونم با هم خیلی صمیمی بودین،ولی هر کی یه سرنوشتی داره...دنیا که به آخر نرسیده...تو باید زندگی کنی...مطمئن باش پروانه هم راضی نیست حال و روز تو اینجوری باشه...میخوای روحش عذاب بکشه؟!

 

حس کردم درونم چیزی فرو ریخت...پروانه؟!... از من حرف میزنه؟....

...

همه چیز داشت یادم می اومد...تمامِ آنچه اتفاق افتاده بود مثل صحنه های  یه فیلم از جلوی چشمام رد شد...صدای ترمز...صدای برخورد شدید...چرخیدن زمین و زمان دور سرم و بعد....تاریکی...

چقدر سخته باورِ مرگ...و از اون سخت تر باور مرگ خودِ آدمه...

از همه چیز تهی بودم...وسط اتاق وایستاده بودم در حالیکه جلوی روم یکی از عزیزانمو می دیدم که:

"نشسته بود رو زمین و تکیه داده بود به دیوار...تو خودش مچاله شده بود و به یه نقطه رو دیوار رویرو خیره شده بود"...

چقدر چهره اش برام آشنا بود...چقدر دوست داشتنی...فقط به اون فکر میکردم،دیگه وضعیت خودم برام مهم نبود...اینجا چکار داشتم؟!شاید قسمتی  از وجودم رو جا گذاشته بودم و برای آخرین باراومده بودم تا باهاش وداع کنم...آخه بی خداحافظی رفتن خیلی نامردیه...اونم از پیش کسی که ردِّ پاش توی همه ی خاطراتت هست...

جلو رفتم...مقابلش زانو زدم و تو چشماش خیره شدم...هنوز نگاهش به عکس ِ بی جانِ روی دیوار بود...به جلو خم شدم و تو گوشش زمزمه کردم:عزیزترینم،گفته بودم رنگ مشکی اصلا بهت نمیاد...لباستو عوض کن.

با دستم موهای مثل مخملش رو نوازش کردم...نگاهش رو از روی قاب عکس برداشت و زل زد به من...آروم از گوشه های چشماش دونه های زلال اشک رو گونه هاش لغزید وپایین ریخت

 

شقایق:خدا رو شکر...آفرین،گریه کن ،گریه کن تا سبک شی...خدایا شکرت...

 

 

 

 

پ.ن1: برای پریسای خوبم

پ.ن2:پیشنهاد می کنم هنگام خوندن متن اسپیکر رو روشن کنید و به موسیقی وبلاگ هم گوش بدین(یه جورایی با متن ارتباط داره)

پ.ن3::فکر نمیکنم به این زودیها باران مسیحا رو بروز کنم(در نتیجه چند صباحی از شرم خلاصین)

پ..ن4:التماس دعا و خداحافظ

 

خانم گل


نوشته شده توسط خانم گل در 15:48 | | لینک به این مطلب
دیدن یا ندیدن؟مسئله این است ...
سه شنبه ششم آذر 1386

به نام دوست...

 

 

بندهای کتونی ام رو بستم و کیفمو انداختم رو دوشم،داشت دیر می شد برای همین از پله پریدم تو حیاط و تند تند رفتم به سمت در...یهو یه برگ خشکیده افتاد جلوی پاهام،وایستادم...در حالیکه سرم پایین بود لبخند زدم،سرمو بلند کردم و رومو کردم به درخت خرمالوی توی باغچه،با تعجب دیدم خرمالوهایی که تا همین چند روزپیش سبز بود،رسیده و رنگ نارنجیشون تو چشم میزنه.

- گفتم:علیک...ببینم،تو واقعا لنگِ همین چند روز بودی که تا پاییز اومد زودی میوه هات رسید؟!مارو گرفتی یا خودتو؟

درخت خرمالو لبخندی زد و  *گفت:برو بچه،برو با من اینقدر سرو کله نزن

- گفتم:ما رفتیم

*گفت:حواله ات به چراغ نفتی

خندیدم،چشمکی زدم و سرخوش از در زدم بیرون...از پیچ کوچه که رد شدم چند تا یاکریم و گنجشک رو دیدم که دور هم جمع شده بودن و تند تند با نوکهاشون خرده نونهایی رو که رو زمین ریخته شده بود رو بر میچیدن...صدای قدمهای منو که شنیدن،ترس برشون داشت،تو شک بودن که باید بپرن یا خطر جدی نیست.راهمو کج کردم و در حالیکه می گفتم:"راحت باشین" مسیرمو ازشون دور کردم،نگاه قدرشناسشون رو میشناختم به همون خوبی که نگاه تعجب انگیز و گاها" تمسخر آمیز عابرای پیاده رو می شناختم،نیشخند پسر جوونی که از کنارم رد شد،روحمو اذیت کرد...بدجوری دلخور شدم....تموم اون روز تو خودم بودم....

 

 

بعد از ظهر خسته و غمزده رسیدم در خونه،با کلید درو باز کردم و داخل شدم،سرمو انداختم پایین و به سرعت رفتم سمت در ورودی خونه تا چشمم تو چشماش نیفته.

 

- سلام،خسته نباشی طَرَف

قلبم داشت وایمیستاد

- چیزی شده؟

خم شدم و شروع کردم به باز کردن بندهای کتونی.اشکی که تو چشمام جمع شده بود مثل یه پرده جلوی دیدمو گرفته بودو نمیذاشت درست ببینم چی کار میکنم

 ادامه داد:

- به من بگو چی شده

...

 

- با من حرف بزن

صداش داشت آهسته و آهسته تر می شد

کفشامو در آوردم و دستگیره رو چرخوندم،دیگه صدایی نمیشنیدم.سکوت تلخی بود ...تحملش سخت بود....رو کردم بهش ،مکثی کردم و گفتم: حالا واقعا تو لنگ همین چند روز بودی؟خدائی خودتو گرفتی یا مارو؟!

 

قهقهه زد،از همیشه بلندتر...خندید و خندید..نفس راحتی کشید و گفت:خیلی بی نمکی،شوخی بی مزه ای بود،تلافی میکنم

خندیدم و گفتم:عمرا" بتونی

...

 

از مردم نباید دلگیر بود، شاید حق داشته باشن وقتی دنیای شلوغ و تاریک خودشون رو با دنیای ساده ی من مقایسه میکنن و این همه تضادِ آشکار می بینن خنده شون بگیره،مهم نیست.مهم شادی دوستای عجیب و غریبمه...شاید اینجوری از غربت در بیان...بذار مردم هم شاد باشن،چه ایرادی داره؟بذار خوش باشن....بذار خوش باشیم...

 

 

پ.ن 1:مثبت اندیش باشین.مالیخولیایی چیه دیگه؟!یه کم لطیف نگاه کنین

پ.ن 2:خیلی زود بروز کردم.جلوی تراوشات مغزیمو نمیتونم بگیرم.